.

زیاد که باشی زیادی میشوی زیادی خوب باشی دل آدمها را میزنی.

.اینطور که می بینم آدمها بیشتر از هرچیز به خوبی وشیرینی آلرژی پیدا کرده اند

شیرینی زیاد تهوع برانگیز است انگار! دنیای قریب غریب تر از آنست که شاملو نوشت:(روزگار غریبی ست نازنین)

روزگار عجیبی ست نازنین. آدمهای اطرافم را می بینم اما نمی شناسم اعتماد میکنم اما تخریب میشوم

امانت میدهم اما...

 راستش تعجب میکنم که پس از دوستی با دوستی تازه باید او را بشناسم!!

اصلا همه چیز آنطور که فکر می کنی نیست حداقل در مورد آدمها می توانم قطع به یقین همین حکم را بدهم..

نمیدانم گوگیجه گرفته ام شاید گاندی راست گفت: ارزش ها که عوض شوند ..عوضی ها با ارزش می شوند!

 ارزش ها عوض شده اند البت اگر ارزشی وجود داشته باشد.

می خواهم کمی بد باشم اما قرار نیست شر باشم

می خواهم دست راست نباشم قرار هم نیست دست کج باشم

می خواهم آب به آسیابان کسی نریزم قرارنیست شمر زمانه باشم ..

کمی اینطرفتر کم متمایل به چپ کافیست ..

دست کم برای ۲۶ سال بعدی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 شهریور1393ساعت 7 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 
 

بعداز کش و قوس های فراوان وبعداز جلسات متعدد دادگاهی بلاخره رای بر اعدام من صادر شد

چقدر خوب که بعدازیکسال قراراست همه چیزتمام شود

چقدر خوب که دیگر قرار نیست پله های دادگاه را دستبند به دست تا طبقه سوم بالا بروم و محاکمه شوم

خوب است که دیگر قرارنیست طعم لحظاتی را متنظر پشت اتاق دادرسی بچشم که نوبتم شود

وبدتر ازآن چشمان داغدار یک مادر را ببینم که منتظرقصاص قاتل فرزند خویش است

پنج نفری هستیم در یک سلول..اگر صبح زود بیایند ویکی راصدا کنند که بیا باید سلولت را عوض کنی

همه متوجه میشوند که وقت وقت اعدام است

و چه تلخ تجربه همه صبح هایی که منتظری تا نوبتت شود وبیایند اسمت را صدا کنند و نمی آیند

و روز میگذرد و فردا صبح وشاید پس وپس فردا صبح..ومن می خواهم همه ی اینها زود تمام شود

واثری نباشد از تمام لحظات این شکلی.

یک هفته ایست که منتظر حکم قصاص هستم در این مدت خانواده ام به هردری زده اند

تا رضایت بگیرند اما موفق نشدند تا حکم نهایی صادر شد...

امشب شب سردی ست آن بیرون  باران عجیبی می بارد دلم لک زده به آن طرف میله ها

جایی وسط شرشر باران که وقتی (ها) می کنی بخار بازدمت در هوا معلق می شود وبعد سیگارپشت سیگار

به بچگی فکر میکنم به قدوقامت آرزوهایم به توصیف های آبکی زنگ انشا به پرسه های بی وقفه با همکلاسی

هایم دم مدرسه دخترانه هجرت وبه مدیری که چاره را ده دقیقه تاخیر در به صدا در آوردن زنگ آخر دید

وبه روزهای دانشگاه که به عشق مهندسی نمره گرفتیم و به مشاجره بی خودی سر معماری نمای

ساختمان میراث فرهنگی که او یکباره سقوط کردو من به یکباره  قاتلی بالفطره شدم .

نزدیک صبح است و من هنوز در ذهنم بازی میکنم با خاطراتم

درب سلول باز می شود ازمن می خواهند که اثاثم را جمع کنم خب نمی توانم بگویم نمیترسم از لحظات و 

پله هایی که باید به طور قانونی طی شود می ترسم

قدم هایم را بر می دارم..یک.دو..سه...

سهم من اززندگی صفر سالگی تا 35 سالگی  بود.......

آیه هایی قرائت می شود میگویند حرف آخرم را بزنم

خیلی یادم نیست چه گفتم اما یادم هست از مادری که فرزندش را ناخواسته کشته بودم

خواستم تا مرا واقعا ببخشد وبرایم ذکر بخواند

طناب سفیدی دور گردنم را قلقلک میدهد سیزده به در کدام عید بود که با عمو علی رفته بودیم باغ کاشان

وتاب بستیم  ومن افتادم دستم شکست؟

آخ چهارپایه از زیر پایم افتاد فکر کنم قلنج گردنم بود که شکست فقط خودم صدایش را شنیدم

تمام شد دیگراز آن کابوس های قبل اعدام ذره ای باقی نمانده

مادر مقتول دارد ذکر میگوید باورم نمیشود او مرا واقعا بخشید

من از بخشش واقعی او خوشحالم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 شهریور1393ساعت 9 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 
ای جونم کفش دوزک...

ای  سوسک دوست داشتنی ای جونم به بد اقبالی ات که می توانستی خال دوزک یا خال

پرک باشی یا...

کفشدوزک یا بهتراست بنویسم خال پرک از ساقه علف بالا می آید ودر نوک ساقه که قرار میگیرد

اوج می گیرد و پرواز می کندپرواز خال پرک زیباست

پرواز او باشکوه تر از پرواز آنتونف 140 باشکوه تر از اتومبیل های گرانقیمت

دم کرده دم اتوبان و بهتر از هر آن چیزست که اطرافم می بینم

اما بی شک زیباتر و باشکوهتر ازرویاهای دهه شصتی ها (60)  نیست پس درود بر همه دهه شصتی ها ..

 پی نوشت 1:(جایی خواندم اصل کلمه "کوش-دوش" بوده و بعداً شده "کفشدوز".

اما "کوش-دوش" : کوش تلفظ دیگه ى "کوژ" یا همون قوز خودمونه و دوش هم که یعنى شانه و پشت. بنابراین

کفشدوز یا همون "کوش-دوش" یعنى "گوژپشت".)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مرداد1393ساعت 9 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 
ساعت 7و سی دقیقه صبح درترافیک بزرگراه شیخ فضل الله بود که پیامکی خبرم کرد که

  وارد 26 سالگی شدم

رادیو از کشته شدگان غزه می گفت و مسافران از سقوط  آنتونف 140

همین دیروز یک هواپیما که از مهرآباد به‌سمت طبس در حال پرواز بود در شمال فرودگاه مهرآباد

سقوط کرد ..

26 سالگی  من می توانست دیروزساعت 9صبح در آسمان آلوده تهران به پایان برسد

  4 دقیقه پرواز .. و بعد سقوط! فقط و فقط 4 دقیقه.. که احتمالا آخرین سقوط من می بود

یا می توانست 26 سالگی من در غزه باشد و ناشتا گلوله سرباز اسرائیلی بهم صبح به خیرمختصری بگوید

و برود پی کارش..

عنفوان جوانی ..26سالگی هرکجا هر جایی می توانست باشد در میان جزایر هاوایی یا جنوبی ترین نقطه افغانستان...

چه فرقی می توانست کند وقتی قرار بر عادت است یا تقدیر  ..یا مشیت الهی !

یا که پیشانی نوشت..حال که پیشانی نوشت من در 26 سالگی هماینجاست به خود می بالم

به تلمبار ماشین های صبح تهران در میان دوندگی هرروزه ساعت زنگدار که جان به جان کرده

را هرچه می کنی ازش جا می مانی و دیرت می شود به برج بی جان میلاد که از بس  ازن

خورده بی حال اما صبور ایستاده و قلب آسمان را سوراخ کرده و همچنان به خود می بالد

می بالم به نسل جوانهای سوخته نسلی مث خودم که آنقدر هستند تا خیلی ها از آنها سوء استفاده یا بهتر است

بنویسم بهترین استفاده را  کنند تا اقتصاد مملکت لنگ نماند..

خیلی هاشان هنر کنند ماشین خرید و فروش  کنند تا پولدار شوند..وحیف که من

نمی توانم وبلد نیستم همین را..

احسان علیخانی بود به گمانم که میگفت پیشتر ها جوانها به پول طرف حسادت می کردند اما حالا به

کار طرف..

ایران سرای من است پس نوش جانم سعدی و فردوسی و ریزگردها نوش جانم گردن کشی های بلند

نوش جانم افتخار تمدن چند صد ساله... نوش جانم ممنوعه های پی در پی..

این روزها پر از حس های متناقض ام و دارم همه را یکجا تجربه میکنم  مث تجربه آفتاب 20مرداد 

که پشت دستم را که روی صورتم هست داغ کرده..

بگذار همین آفتاب پشت دستم را داغ کند برای لحظاتی که باید...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مرداد1393ساعت 10 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 

یه خونه که اندازه ی دستامونه

که گوشه کنارش پر از حرفامونه

یه خونه که حالا دیگه اونجا نیستی

تو دیگه لب پنجرش وای نمیستی

امیر همزمان با این آهنگ بنیامین با کله اش حرکات موزون در می آورد ومن به خونه و خانه ای

که قرار است اثاث کشی کنم فکر میکنم..

دل کندن ..گذشتن و رفتن سخت هست ولیکن!

 من از اتاقم با دیواراش و یه قاب عکسی که عکس دونفر از عزیزای زندگیمن  ویه آینه قدی که توش یک

اتاق دیگه شبیه اتاق منه خاطره دارم ..

آخ که اگر دیوارها میتوانستند حرف بزنند..

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مرداد1393ساعت 9 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 
 

همه چیز از تعطیلی یک روز مدرسه شروع می شود...

دست فروش روبروی مسجد جامع بساط کرده و از شیر مرغ تا جان آدمیزاد می فروشد

درکنار دسته سنجاق قفلی ها یک هلی کوپتر ساده باشیشه های پلاستیکی آبی رنگ آماده پرواز است

من 7 ساله ام.. می خواهم سوار بر آن هلی کوپتر پرواز کنم تا به دسته کلاغ ها برسم

نزدیک عیداست ومادر خانه تکانی می کند اوچادر سفیدش را دورکمر گره کرده و این یعنی مادر

کار دارد ومال من نیست .. با چوبی که بدست گرفته ذرات گرد و خاک را باضربات پی در پی

درهوا پخش می کند ..ذرات خاک در هوا می رقصند ذره ای در میان گیس مادر که پخش صورتش

هست می نشیند و ذره ای هم در داخل حلق من جای خوش می کند و وادارم می کند به صرفه های مکرر

و مادر غرولند می کند که بروم خانه و من همچنان هلی کوپتر می خواهم..

مادر امتناع می کند و من طوفانی به پا و کتاب فارسی اولم را پاره می کنم ...

آفتاب ظهر همچنان می تابد مادر خسته است به سمتم می آید حدس یک سیلی در گوشی را

میزنم صرفه می کنم تا دلش به حالم بسوزد..با حرص دستم را می گیردوبه خانه می بردم

حالا دیگر مطمئنم نه از هلی کوپتر خبری خواهد شد نه از سیلی در گوش

نهار و خواب اجباری بعد...

عصرش پدرم با یک فیل پلاستیکی بزرگ که بعدها فهمیدم خیلی بزرگ نبوده وارد خانه می شود

فیل پلاستیکی ام را دوست دارم با او می توانم رو به پایین با سرعت هرچه تمام بروم اما

نه رکاب دارد نه می تواند پرواز کند »

سالها داشتمش وقتی سوار بر فیل پلاستیکی می شدم احساس قدرت می کردم.

سالهاست که می گذرد از هلی کوپتر ساده با شیشه های پلاستیکی آبی رنگ

از کتاب فارسی اول دبستان از فیل پلاستیکی و هفت سالگی...

امروز سهم و معیار من برای سنجش تمام آن دلتنگی ها یک یادش به خیر ساده ست..

یادش بخیر..

میم.ب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 خرداد1393ساعت 8 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 

حسی که خدا نخستین بار مخلوقش را سرشت و به خود احسنت گفت

حس مادری که نخستین بار نوزادش را به آغوش کشید یا حس پدری که انگشت نوزادش را گرفت و

گفت: این فرزند من است...

حس ارضاء یک نیاز..حس تماشای اولین برگ پاییزی  و خش خش خردشدنش زیر پاهای منو تو

حس مجاورت پایت با ماسه ی ساحل وقتی هوا گرگ و میش است و دریا نا آرام

حس آخرین بوسه ی وداع و نخستین خاکی که روی یک خاطره میزیزند

 حسی که روی صحنه تاریک پا میگذاری و باید بازی کنی

و حس لحظه های ثبت یادگاری...

عکسها هیچکدام را ندارندعطر آنروز دلشوره دیروز

عکسها فقط لبخندهای ماسیده برلب را نشان می دهند که می گوید:سیب

عکسهافقط برای خاطره اند عکسها دردی را دوا نمیکنند

این را امروز فهمیدم از تب های مکرر دختر بچه ای که عکسهای مادرش صدای آن روز و عطر پیراهنش را

 نداشت که اگر فقط کمی داشت برایش مرحمی بود وبس.

عزیزم متاسفم که فیلم کیک تولد آن روز شیرینی امروز را ندارد

 که حس مزه شام آن زن مزه خواست تو را ندارد

حس ها به کوتاهی لحظاتند و عکسها به بلندی تاریخ

 حس :گنجایش فیزیولوژیک یک موجود زنده برای ادراک.

ومن دختر بچه ۹ساله ای می شناسم که قرار است همه چیز را به تنهایی ادراک کند رنگ را نور را

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 خرداد1393ساعت 0 AM  توسط ّمحسن بالسینی | 
 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 3 خرداد1393ساعت 9 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 

بالای عکس ات آنجا که خیره بر من زل زده ای یک کاج می کارم  تا نشانی از تو باشد 

تا هوا که روبه گرم شدن برود کاج شود سایه بان تو بانو

نمیدانم که چرا فکر می کنم این بهترین کاریست که می شود برای تو انجام داد

یک دلیل: از پله های خانه ات که بالا می آمدی هر قدم یک گلدان گذاشته بودی...

بودی ! چقدر زود تبدیل به گذشته شدی یعنی حالا دیگر نیستی انگار اصلا هزاران سال است که نبودی

واینطورهجوم نبودنت چنگ در جانم انداخته؟!

وکاج بزرگترین شاهد است  شاهدی بر نبودنت این درختچه حالا به جای تو تنفس می کند

 حالا همصدا با سنگ مزارت می گوید کسی اینجاست کسی که دیگر آن بیرون نیست  و آن کس تو هستی!

خاک نهال را می ریزم و آبی می پاشم و نهال کوچک کاج را با طنابی گره می زنم تا مبادا باد شاخه های

نحیف ش را بشکند تا زمانی که بزرگ و بزرگ تر کاج تنومندی شود بر روی سنگ مزارت

تا چندین ساله شود به اندازه تمام سالیانی که نیستی..

جایت خالی

جایت به اندازه ی تمام روزهای تقویم خالی..بهارتابستان پاییززمستان درتمام هواهایی که حسابی هوای

تو را خواهد داشت جای تو خالی

و هوا که روبه گرم شدن برود کاج می شود سایه بان تو بانو مطمئنم

از پشت درختچه کاج می بینم که هنوز داری به من نگاه می کنی تکه نگاه عکست روی سنگ مزار

به اندازه ی همان روزها آشناست گرم است  انگار که نه انگار وجبی از

یک سنگ پشت آن است ..همان نگاهی ست که فقط تو داشتی وهمان نگاهی ست که من می شناسمش!

کاج از روی نگاه تو متبرک خواهد شد ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 فروردین1393ساعت 10 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 فروردین1393ساعت 10 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 15 فروردین1393ساعت 4 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 
 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1392ساعت 4 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1392ساعت 4 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 

صبح ...

برف سختی باریده و  آدمهای زمین در شال و کلاه گم و در برابر سرما جبهه گرفته اند

اولین برف 92 بارید و این اولین برفی ست که تو کنار ما نیستی و این اولین جشن تکلیف

مریم توست که خدا می داند که چقدر دلتنگی کرد...

وارد کوچه می شوم برف همه جا را رو سپید کرده ..مدرسه ها تعطیل است و

دلم یک آن پیش مریمت که الان در خانه است!

روی برف ها قدم می زنم ..فکر می کنم فردا که مریم به مدرسه برود جای پایش روی

برف ها تنهاست! جای پایش روی برف ها بدون توست..

بدون شک مریم امسال لباس کاموایی که تو بافته ای را تنش می کند

تا سال بعدو سال بعدش که بدون تو بزرگ و بزرگ تر می شود

خاله فهیمه می گفت "من هم بچه بودم که مادرم را از دست دادم و بزرگتر که شدم بیشتر

نبودنش را حس کردم هیچکس جای خالی مادر را برای آدم نمیگیرد نه پدر نه خواهروبرادر نه حتی شوهر"

روی درخت ها برف نشسته تمام کوچه سوز عجیبی دارد..

زمستان است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1392ساعت 12 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 
 

انگارهمین دیروز بود ۱۷ آبان که من به سلامتی بانو را پست کردم و امروز من

غرق در عزا به سلامت بانو می نویسم!

حالا دیگر روزها می گذرد تا چهلمش برسد.... واااای

حالا دیگر رنگ پیامک سحر بوی دلتنگی مادر می دهد:

مادرها شبیه نخ تسبیح میمانند *به نسبت دانه ها کمترخودنمایی میکنند

اما اگر نباشند هیچ دانه ای کنار دیگری نمیماند!

خدایا نخ هیچ تسبیحی پاره نشود.

آمیییییین

بانو رفت بانو فوت کرد بانو بانوی کوچک ما بانوی خوب ما خواهرانه  مرد!

به سلامت بانو حالا دیگر من ماندم و یک مشت دلتنگی

به سلامت بانو حالا فقط من ماندم و یاد شب عمل و نگاه سرد هر دومان بهم از پشت شیشه اتاق ایزوله

به سلامت بانو اما چطور فراموش کنم آن روزها را آن شب ها را

به سلامت بانو... مگر می شود مریمت را گل 9ساله ات را که به دیدن نمایش ما آمده

و بعددر تمام مسیر بغل من!اولین بار او در جایی بدون تو! من یخ زدم بانو من چه میکردم بانو وقتی

مریم کوچکت را بغل می کنم بانو چطور میتوانستم آرام نفس زنم...بانو

به سلامت بانو اما تو خیلی زود بودی  جوان بودی چقدر زود پژمرده شدی بانوچرا زود پژمرده شدی؟!!

شاید آبش ندادند یا که خاکش مساعد نبود یا دور از مهربانی آفتاب بود که چنین پژمرده شد

گل گوشه خانه ما... وشاید...

یادش به خیر یاد نان سنگگ و چای و پنیر صبحگاهی بعد از آزمایشهای  ناشتای رسول اکرم...یادش به خیر

یادش به خیر احوال پرسی ات یادش به خیر سکوتت یادش به خیر همه ی سادگی ات

به سلامت بانو خدا به همراهت بانو آمین آمین خوبی ها همراهت بانو


به سلامت بانو... به سلامت بانو


+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1392ساعت 12 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 
 

وارونگی هوا مصادف شده با خون وگل سرخ ... و من نمیدانم که این آلودگی به نفع

خون وگل سرخ است یا به ضررش ... من فقط زحمت های تک تک گروه را می دانم

از عرق سرد کامران تا نفس های تند حسن و زحمت های مداوم عمو بهزاد

و بازیگران خردسال که در هوای آلوده برسر تمرین حاضرشدند ..

به تالار حافظ بیایید و خون وگل سرخ مارا ببینید:

نمایش خون وگل سرخ

نویسنده و کارگردان:بهزاد فراهانی

اجرا:  سالن حافظ
:  ۰۵ دى ۱۳۹۲ - ۲۷ دى ۱۳۹۲
:  ۱۷:۳۰ و ۲۰:۰۰
:  ۹۵ دقیقه

خیابان حافظ، خیابان استاد شهریار، روبروی تالار وحدت، سالن حافظ
تلفن: ۶۶۷۵۶۰۴۲

خرید اینترنتی بلیت

+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1392ساعت 7 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 

باید هرچه زودتر خودم را به ستارخان برسانم تا پل ستارخان هم که ترافیک مث همیشه است

راه بسته است ومن باید عزیزی را قبل از عمل پیوند کلیه ببینم .

.دیر شده ساعت ۶عصر وهوارو به شب است

استرس دارم به خاطر دیر رسیدن به خاطر ملاقات و به خاطر عمل سخت پیوند

زیر پل ستارخان پیاده میشوم وتمام مسیر را رو به بالا به سمت بیمارستان رسول می دوم

وارد بیمارستان میشوم واو را که در اتاق ایزوله بخش پیوند روی تخت دراز کشیده از پشت شیشه

می بینم وسمت من می آید و باهم صحبت می کنیم و صدا به صدا نمی آیدو سکوت می کنیم

و به هم نگاه می کنیم و این رساتر از هر صحبتی برایمان

نیم ساعت دیگر عمل است ودهنده کلیه جوان ۱۸ ساله ایست که ضربه مغزی شده

پسر ۱۸ ساله ای که جان داد و زندگی و فرصت باهم بودن را به ما داد که ما چقدر شکر گزار او هستیم

و من باز به یاد می آورم که کارت اهدای عضو نگرفته ام..

ساعت ۸ شب است کلیه از بیمارستان مسیح دانشوری می رسد ..خانم درویش سرپرستار زحمتکش

ما را از بخش پیوند بدرقه می کند و به سلامت می گوید...

..حالت تهوع دارد روی ولیچر در مسیر طولانی راهرو به سمت اتاق عمل می رویم...

و او سکوت کرده و من حرف می زنم تا چیزی گفته باشم

می گویم که روزهای محرم است و تو به سلامت برخواهی گشت..وباز دنبال

کلمه می گردم که تسکین ش دهم...

در اتاق عمل به رویم بسته می شود ومن منتظر میشوم  و آقای محبی پرستار می گوید

چشات خسته است بیا بریم تو اتاق دیالیزا دراز بکش بعد عمل زنگ می زنن باهم میریم دنبالش

ومن روی تخت دراز میکشم وزمان به سختی می گذرد چشمانم را می بندم و همه جا سیاه

می شود ..به آن جوان مرگ مغزی فکر می کنم به مریم کوچکمان که الان در خانه نگران مادرش است

و به روزها و روزها که گذشت و نتیجه عمل؟!!

زنگ پی در پی موبایل مرا به خود می آورد... همه نگرانند..

معصومه از داخل مسجد زنگ زده و جویای احول می شود

و ..چیزهایی میگوید از پشت تلفن صدای سینه زنی عزاداران را گوش می کنم

لحظه ای آرام می گیرم روزهای محرم است و خدا همین حوالی ،

نزدیک،نزدیک تر از همیشه... و جایی شاید آن طرف اتاق عمل که من حالا پشت آن ایستاده ام

جایی شاید بالا سر عزیز من ... که عمل تمام شده و دارد درد می کشد..

خدایا فقط به خاطر امروز فقط به خاطر همه ی بزرگی ات وبرای همیشه ..شکر

میم-ب

+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1392ساعت 7 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 
سلام..

 

ذمخلبش....

با عجله (و در برابر من اینترنت پر صبر و کم توان )وارد گوگل می شوم که blogfaرا تایب کنم که نگو زبان

صفحه کلید به فارسی ست و حاصلش می شود عبارت مزخرف بالایی..

اما همین ذمخلبش با بلوگفا عجین شده

و همین کلمه را که تایپ می کنی بلاگفای مهندس شیرازی بالا می آید ومن به گمانم او هیچگاه

حتی در چرت های نیمه شبش تصور نمی کرد

که روزی بلاگفایش معنی ذمخلبش در گوگل بگیرد... و این تا حدودی بی حواسی و عجله ای

بودن من و هم نسلان مرا می رساند که بی هوا به یک کلمه جان داده ایم و خودمان خبر نداریم

ونتیجه اینکه واژگان به راحتی می توانند وارد ثانیه های زندگی ما شوند هرچند مزخرف و عجیب باشد

مثل ذمخلبش... حروف...حروف... چه کلمه هایی که در جهان نوشته و ابداع نشد تا آخر سر کاربران

بلاگفا از سر ندانم کاری های هرروزشان ذمخلبش را ابداع کردند...

و سهم من بین تمام این حروف (میم ح سین نون)است می توانستم حسین باشم ح سین ی نون

یا هر اسمی دیگر ...چه فرقی می کند وقتی ذمخلبش به این معجوجی بهتر از هر اسمی دیگر

یکه تازگوگل است وبه راحتی به اسم تبدیل می شود

من بین تمام حروف الفبا میم را از همه بیشتر دوست دارم و خوشحالم که اسمم با میم شروع می شود.............

...بگذریم از ذمخلبش ودنیای سرگردان حروف

دیروز و دیروز تر مطالب زیادی برای نوشتن بود اما همه شان

تکراری بود دلم نمی خواست مطالب کلیشه ای بنویسم یا در مورد جانشینی محمود احمدی نژاد بحث کنم

راستش کلمات خیلی ارزش دارند و من همیشه سختم آمده که چ بنویسم که ارزش خواندن

و نوشتن داشته باشد

انگار همین دیروز بود که در بهار یکی از روزهای دانشجویی تصمیم گرفتم که منم سهمی از این دنیا دنیای

مجازی داشته باشم هرچند ک آن اوایل به هزارو صد دلیل از این دنیا بیزار بودم ولی بعدها ب واسطه

همین نوشته ها در همین دنیا چیزهایی یاد گرفتم ک بگذریم

جالب است ک من تا ب خود آمده ام می بینم دانشجویی من تمام شده در روزهای دانشجویی من

بیشتر از آنکه یک دانشجو باشم یک هنرجویی بودم که همیشه دیرش شده تا به وقتش سر تمرین تئاتر برسد

یا درکلاس بودم و فکرم آن طرف... یا این طرف و فکرم آن طرف... هرازچند گاهی هم سر کلاس بحث میکردیم

که دیگر از آن بحث ها چیزی نمانده ...جز قیافه هایی که تک تک شان را دوست دارم..

پایان نامه ی من فرصت خوبی ست تا گتسبی بزرگ ..بیگانه آلبر کامو بخوانم و دیداری با سعید

پی در پی داشته باشم که به خدمت رفت و گیس های نسبتا فر و بلندش را به زمین ریخت تا به

سربازی برود و من که به طعنه می گفتم

"نگران نباش گیس هاتو نگه میداریم

از خدمت که اومدی بهت پسش میدیم "و او خودش را نمی شکست و می گفت

"نه اتفاقا فکر می کنم اینجوری بهتره فقط باید یه کمی خودمو چاق کنم تا بیشتر بهم بیاد"

دانشجویی ما تمام شد و یکروز به همراه محرم به یک پژوهشکده رفتیم تا سراغ کار را بگیریم

محرم در تمام طول صحبت پایش را روی پایش انداخته و کاملا علمی و لفظ قلم صحبت میکند و

من سکوت کرده ام و محرم دررابطه با پژوهش در مورد مضرات استفاده ی زیاد از پلاستیک ها بر محیط

می گوید و طرف مقابلمان هم بدقت گوش می دهد و سر تکان می دهد و هرازچند گاهی هم

از علم روانشناسی اش بهره می برد ومنتظر است تاموبایلش زنگ بخورد تا بگوید

"ده دقیقه دیگه زنگ بزن من تو جلسه م......

و گوشی را قطع میکند...وما ازپژوهشکده بیرون می آییم و یادمان نمی رود که بیکاریم و

از همه جا بحث می کنیم و محرم می پرسد

"خوب صحبت کردم؟

-آره"

گاهی مرا دلداری می دهد و گاهی هم من اورا و به خانه بر میگردیم

روزنامه ی همشهری هم که نام آشناست بازاری است برای خودش..

سراغ استخدامی هایش می روم ..هیچ کجا فارغ التحصیل علوم اجتماعی نمی خواهد همه حسابدار

می خواهند تا حسابی به حسابشان برسد یا مدیریت با گرایش های متنوع تا حسابشان را مدیریت کند

یا یک خدمتکار که تمام قد برایشان کار کند و حقوق طبق اعلام وزارت کار هم

که چماقی ست بر سر این خدمتکار

هیبت روزنامه ۳۰۰صفحه ای ۳۰۰ تومانی را در دستانم می پیچم و تاکسی که از کنار سطل آشغال

رد می شود درونش می اندازم ... آفتاب ظهر می تابد و مرد جوان راننده می گوید

"ببر بنداز تو چاه جمکران تا بلکه حاجتت بر آورد بشه ما نمیدونیم این چاه جمکران پرنشد بلاخره"

و کلی چیز میگوید که نمی دانم کفر است یا اعتراض ..یا خستگی و کوفتگی ظهر

و من هیچ نمیگویم و او ادامه می دهد.

روزها عین برق گذشت وبه پایان نامه رسید .قرار بود در دوران دانشجویی وب نویسی کنم

شاید دیگر ننویسم و شاید باز بنویسم ...

راستی موضوع پایان نامه و تو این هوا رشته ی تحصیلی من چی بود؟


میم_ ب


+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1392ساعت 7 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می رسد
وبازمی شودبه سوی وسعت
این مهربانی مکررآبی رنگ
یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی
راازبخشش شبانه’ عطرستاره های
کریم سرشار می کند
ومی شود از آنجاخورشیدرا به
غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست.. یک پنجره به لحظه ی آگاهی و
نگاه وسکوت...
(فروغ)



پرسپکتیو :منظره چشم انداز جنبه ی فکری تجسم شی خطور فکر و ...


کپی بی منبع غیراخلاقیست!

پیوندهای روزانه
ایران تاتر
وب سایت پوریای ولی
حسین پناهی
همشهری 24
یادداشتهای شخصی یک الهه
عرفان نظر آهاری
یک فنجان تب
گذرگاه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1393
مرداد 1393
خرداد 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آبان 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
تیر 1391
خرداد 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
دی 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
آرشیو موضوعی
متن
داستان
شعر
برچسب‌ها
خاک بر سر (1)
برای فاطمه کوچولو (1)
به بهانه 24 سالگی (1)
مسابقه چهار سه دو يك (1)
برای فرزندان مردان جنگ (1)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM