Perspective

 

همه چیز از تعطیلی یک روز مدرسه شروع می شود...

دست فروش روبروی مسجد جامع بساط کرده و از شیر مرغ تا جان آدمیزاد می فروشد

درکنار دسته سنجاق قفلی ها یک هلی کوپتر ساده باشیشه های پلاستیکی آبی رنگ آماده پرواز است

من 7 ساله ام.. می خواهم سوار بر آن هلی کوپتر پرواز کنم تا به دسته کلاغ ها برسم

نزدیک عیداست ومادر خانه تکانی می کند اوچادر سفیدش را دورکمر گره کرده و این یعنی مادر

کار دارد ومال من نیست .. با چوبی که بدست گرفته ذرات گرد و خاک را باضربات پی در پی

درهوا پخش می کند ..ذرات خاک در هوا می رقصند ذره ای در میان گیس مادر که پخش صورتش

هست می نشیند و ذره ای هم در داخل حلق من جای خوش می کند و وادارم می کند به صرفه های مکرر

و مادر غرولند می کند که بروم خانه و من همچنان هلی کوپتر می خواهم..

مادر امتناع می کند و من طوفانی به پا و کتاب فارسی اولم را پاره می کنم ...

آفتاب ظهر همچنان می تابد مادر خسته است به سمتم می آید حدس یک سیلی در گوشی را

میزنم صرفه می کنم تا دلش به حالم بسوزد..با حرص دستم را می گیردوبه خانه می بردم

حالا دیگر مطمئنم نه از هلی کوپتر خبری خواهد شد نه از سیلی در گوش

نهار و خواب اجباری بعد...

عصرش پدرم با یک فیل پلاستیکی بزرگ که بعدها فهمیدم خیلی بزرگ نبوده وارد خانه می شود

فیل پلاستیکی ام را دوست دارم با او می توانم رو به پایین با سرعت هرچه تمام بروم اما

نه رکاب دارد نه می تواند پرواز کند »

سالها داشتمش وقتی سوار بر فیل پلاستیکی می شدم احساس قدرت می کردم.

سالهاست که می گذرد از هلی کوپتر ساده با شیشه های پلاستیکی آبی رنگ

از کتاب فارسی اول دبستان از فیل پلاستیکی و هفت سالگی...

امروز سهم و معیار من برای سنجش تمام آن دلتنگی ها یک یادش به خیر ساده ست..

یادش بخیر..

میم.ب

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 27 خرداد1393ساعت 8 PM توسط ّمحسن بالسینی| |

حسی که خدا نخستین بار مخلوقش را سرشت و به خود احسنت گفت

حس مادری که نخستین بار نوزادش را به آغوش کشید یا حس پدری که انگشت نوزادش را گرفت و

گفت: این فرزند من است...

حس ارضاء یک نیاز..حس تماشای اولین برگ پاییزی  و خش خش خردشدنش زیر پاهای منو تو

حس مجاورت پایت با ماسه ی ساحل وقتی هوا گرگ و میش است و دریا نا آرام

حس آخرین بوسه ی وداع و نخستین خاکی که روی یک خاطره میزیزند

 حسی که روی صحنه تاریک پا میگذاری و باید بازی کنی

و حس لحظه های ثبت یادگاری...

عکسها هیچکدام را ندارندعطر آنروز دلشوره دیروز

عکسها فقط لبخندهای ماسیده برلب را نشان می دهند که می گوید:سیب

عکسهافقط برای خاطره اند عکسها دردی را دوا نمیکنند

این را امروز فهمیدم از تب های مکرر دختر بچه ای که عکسهای مادرش صدای آن روز و عطر پیراهنش را

 نداشت که اگر فقط کمی داشت برایش مرحمی بود وبس.

عزیزم متاسفم که فیلم کیک تولد آن روز شیرینی امروز را ندارد

 که حس مزه شام آن زن مزه خواست تو را ندارد

حس ها به کوتاهی لحظاتند و عکسها به بلندی تاریخ

 حس :گنجایش فیزیولوژیک یک موجود زنده برای ادراک.

ومن دختر بچه ۹ساله ای می شناسم که قرار است همه چیز را به تنهایی ادراک کند رنگ را نور را

 

نوشته شده در یکشنبه 11 خرداد1393ساعت 0 AM توسط ّمحسن بالسینی|

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 3 خرداد1393ساعت 9 PM توسط ّمحسن بالسینی| |

بالای عکس ات آنجا که خیره بر من زل زده ای یک کاج می کارم  تا نشانی از تو باشد 

تا هوا که روبه گرم شدن برود کاج شود سایه بان تو بانو

نمیدانم که چرا فکر می کنم این بهترین کاریست که می شود برای تو انجام داد

یک دلیل: از پله های خانه ات که بالا می آمدی هر قدم یک گلدان گذاشته بودی...

بودی ! چقدر زود تبدیل به گذشته شدی یعنی حالا دیگر نیستی انگار اصلا هزاران سال است که نبودی

واینطورهجوم نبودنت چنگ در جانم انداخته؟!

وکاج بزرگترین شاهد است  شاهدی بر نبودنت این درختچه حالا به جای تو تنفس می کند

 حالا همصدا با سنگ مزارت می گوید کسی اینجاست کسی که دیگر آن بیرون نیست  و آن کس تو هستی!

خاک نهال را می ریزم و آبی می پاشم و نهال کوچک کاج را با طنابی گره می زنم تا مبادا باد شاخه های

نحیف ش را بشکند تا زمانی که بزرگ و بزرگ تر کاج تنومندی شود بر روی سنگ مزارت

تا چندین ساله شود به اندازه تمام سالیانی که نیستی..

جایت خالی

جایت به اندازه ی تمام روزهای تقویم خالی..بهارتابستان پاییززمستان درتمام هواهایی که حسابی هوای

تو را خواهد داشت جای تو خالی

و هوا که روبه گرم شدن برود کاج می شود سایه بان تو بانو مطمئنم

از پشت درختچه کاج می بینم که هنوز داری به من نگاه می کنی تکه نگاه عکست روی سنگ مزار

به اندازه ی همان روزها آشناست گرم است  انگار که نه انگار وجبی از

یک سنگ پشت آن است ..همان نگاهی ست که فقط تو داشتی وهمان نگاهی ست که من می شناسمش!

کاج از روی نگاه تو متبرک خواهد شد ...

 

نوشته شده در جمعه 22 فروردین1393ساعت 10 PM توسط ّمحسن بالسینی| |

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 20 فروردین1393ساعت 10 PM توسط ّمحسن بالسینی|

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 15 فروردین1393ساعت 4 PM توسط ّمحسن بالسینی| |

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1392ساعت 4 PM توسط ّمحسن بالسینی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1392ساعت 4 PM توسط ّمحسن بالسینی| |

صبح ...

برف سختی باریده و  آدمهای زمین در شال و کلاه گم و در برابر سرما جبهه گرفته اند

اولین برف 92 بارید و این اولین برفی ست که تو کنار ما نیستی و این اولین جشن تکلیف

مریم توست که خدا می داند که چقدر دلتنگی کرد...

وارد کوچه می شوم برف همه جا را رو سپید کرده ..مدرسه ها تعطیل است و

دلم یک آن پیش مریمت که الان در خانه است!

روی برف ها قدم می زنم ..فکر می کنم فردا که مریم به مدرسه برود جای پایش روی

برف ها تنهاست! جای پایش روی برف ها بدون توست..

بدون شک مریم امسال لباس کاموایی که تو بافته ای را تنش می کند

تا سال بعدو سال بعدش که بدون تو بزرگ و بزرگ تر می شود

خاله فهیمه می گفت "من هم بچه بودم که مادرم را از دست دادم و بزرگتر که شدم بیشتر

نبودنش را حس کردم هیچکس جای خالی مادر را برای آدم نمیگیرد نه پدر نه خواهروبرادر نه حتی شوهر"

روی درخت ها برف نشسته تمام کوچه سوز عجیبی دارد..

زمستان است.

نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1392ساعت 12 PM توسط ّمحسن بالسینی|

 

انگارهمین دیروز بود ۱۷ آبان که من به سلامتی بانو را پست کردم و امروز من

غرق در عزا به سلامت بانو می نویسم!

حالا دیگر روزها می گذرد تا چهلمش برسد.... واااای

حالا دیگر رنگ پیامک سحر بوی دلتنگی مادر می دهد:

مادرها شبیه نخ تسبیح میمانند *به نسبت دانه ها کمترخودنمایی میکنند

اما اگر نباشند هیچ دانه ای کنار دیگری نمیماند!

خدایا نخ هیچ تسبیحی پاره نشود.

آمیییییین

بانو رفت بانو فوت کرد بانو بانوی کوچک ما بانوی خوب ما خواهرانه  مرد!

به سلامت بانو حالا دیگر من ماندم و یک مشت دلتنگی

به سلامت بانو حالا فقط من ماندم و یاد شب عمل و نگاه سرد هر دومان بهم از پشت شیشه اتاق ایزوله

به سلامت بانو اما چطور فراموش کنم آن روزها را آن شب ها را

به سلامت بانو... مگر می شود مریمت را گل 9ساله ات را که به دیدن نمایش ما آمده

و بعددر تمام مسیر بغل من!اولین بار او در جایی بدون تو! من یخ زدم بانو من چه میکردم بانو وقتی

مریم کوچکت را بغل می کنم بانو چطور میتوانستم آرام نفس زنم...بانو

به سلامت بانو اما تو خیلی زود بودی  جوان بودی چقدر زود پژمرده شدی بانوچرا زود پژمرده شدی؟!!

شاید آبش ندادند یا که خاکش مساعد نبود یا دور از مهربانی آفتاب بود که چنین پژمرده شد

گل گوشه خانه ما... وشاید...

یادش به خیر یاد نان سنگگ و چای و پنیر صبحگاهی بعد از آزمایشهای  ناشتای رسول اکرم...یادش به خیر

یادش به خیر احوال پرسی ات یادش به خیر سکوتت یادش به خیر همه ی سادگی ات

به سلامت بانو خدا به همراهت بانو آمین آمین خوبی ها همراهت بانو


به سلامت بانو... به سلامت بانو


نوشته شده در شنبه 5 بهمن1392ساعت 12 PM توسط ّمحسن بالسینی| |

 

وارونگی هوا مصادف شده با خون وگل سرخ ... و من نمیدانم که این آلودگی به نفع

خون وگل سرخ است یا به ضررش ... من فقط زحمت های تک تک گروه را می دانم

از عرق سرد کامران تا نفس های تند حسن و زحمت های مداوم عمو بهزاد

و بازیگران خردسال که در هوای آلوده برسر تمرین حاضرشدند ..

به تالار حافظ بیایید و خون وگل سرخ مارا ببینید:

نمایش خون وگل سرخ

نویسنده و کارگردان:بهزاد فراهانی

اجرا:  سالن حافظ
:  ۰۵ دى ۱۳۹۲ - ۲۷ دى ۱۳۹۲
:  ۱۷:۳۰ و ۲۰:۰۰
:  ۹۵ دقیقه

خیابان حافظ، خیابان استاد شهریار، روبروی تالار وحدت، سالن حافظ
تلفن: ۶۶۷۵۶۰۴۲

خرید اینترنتی بلیت

نوشته شده در شنبه 7 دی1392ساعت 7 PM توسط ّمحسن بالسینی| |

باید هرچه زودتر خودم را به ستارخان برسانم تا پل ستارخان هم که ترافیک مث همیشه است

راه بسته است ومن باید عزیزی را قبل از عمل پیوند کلیه ببینم .

.دیر شده ساعت ۶عصر وهوارو به شب است

استرس دارم به خاطر دیر رسیدن به خاطر ملاقات و به خاطر عمل سخت پیوند

زیر پل ستارخان پیاده میشوم وتمام مسیر را رو به بالا به سمت بیمارستان رسول می دوم

وارد بیمارستان میشوم واو را که در اتاق ایزوله بخش پیوند روی تخت دراز کشیده از پشت شیشه

می بینم وسمت من می آید و باهم صحبت می کنیم و صدا به صدا نمی آیدو سکوت می کنیم

و به هم نگاه می کنیم و این رساتر از هر صحبتی برایمان

نیم ساعت دیگر عمل است ودهنده کلیه جوان ۱۸ ساله ایست که ضربه مغزی شده

پسر ۱۸ ساله ای که جان داد و زندگی و فرصت باهم بودن را به ما داد که ما چقدر شکر گزار او هستیم

و من باز به یاد می آورم که کارت اهدای عضو نگرفته ام..

ساعت ۸ شب است کلیه از بیمارستان مسیح دانشوری می رسد ..خانم درویش سرپرستار زحمتکش

ما را از بخش پیوند بدرقه می کند و به سلامت می گوید...

..حالت تهوع دارد روی ولیچر در مسیر طولانی راهرو به سمت اتاق عمل می رویم...

و او سکوت کرده و من حرف می زنم تا چیزی گفته باشم

می گویم که روزهای محرم است و تو به سلامت برخواهی گشت..وباز دنبال

کلمه می گردم که تسکین ش دهم...

در اتاق عمل به رویم بسته می شود ومن منتظر میشوم  و آقای محبی پرستار می گوید

چشات خسته است بیا بریم تو اتاق دیالیزا دراز بکش بعد عمل زنگ می زنن باهم میریم دنبالش

ومن روی تخت دراز میکشم وزمان به سختی می گذرد چشمانم را می بندم و همه جا سیاه

می شود ..به آن جوان مرگ مغزی فکر می کنم به مریم کوچکمان که الان در خانه نگران مادرش است

و به روزها و روزها که گذشت و نتیجه عمل؟!!

زنگ پی در پی موبایل مرا به خود می آورد... همه نگرانند..

معصومه از داخل مسجد زنگ زده و جویای احول می شود

و ..چیزهایی میگوید از پشت تلفن صدای سینه زنی عزاداران را گوش می کنم

لحظه ای آرام می گیرم روزهای محرم است و خدا همین حوالی ،

نزدیک،نزدیک تر از همیشه... و جایی شاید آن طرف اتاق عمل که من حالا پشت آن ایستاده ام

جایی شاید بالا سر عزیز من ... که عمل تمام شده و دارد درد می کشد..

خدایا فقط به خاطر امروز فقط به خاطر همه ی بزرگی ات وبرای همیشه ..شکر

میم-ب

نوشته شده در جمعه 17 آبان1392ساعت 7 PM توسط ّمحسن بالسینی|

سلام..

 

ذمخلبش....

با عجله (و در برابر من اینترنت پر صبر و کم توان )وارد گوگل می شوم که blogfaرا تایب کنم که نگو زبان

صفحه کلید به فارسی ست و حاصلش می شود عبارت مزخرف بالایی..

اما همین ذمخلبش با بلوگفا عجین شده

و همین کلمه را که تایپ می کنی بلاگفای مهندس شیرازی بالا می آید ومن به گمانم او هیچگاه

حتی در چرت های نیمه شبش تصور نمی کرد

که روزی بلاگفایش معنی ذمخلبش در گوگل بگیرد... و این تا حدودی بی حواسی و عجله ای

بودن من و هم نسلان مرا می رساند که بی هوا به یک کلمه جان داده ایم و خودمان خبر نداریم

ونتیجه اینکه واژگان به راحتی می توانند وارد ثانیه های زندگی ما شوند هرچند مزخرف و عجیب باشد

مثل ذمخلبش... حروف...حروف... چه کلمه هایی که در جهان نوشته و ابداع نشد تا آخر سر کاربران

بلاگفا از سر ندانم کاری های هرروزشان ذمخلبش را ابداع کردند...

و سهم من بین تمام این حروف (میم ح سین نون)است می توانستم حسین باشم ح سین ی نون

یا هر اسمی دیگر ...چه فرقی می کند وقتی ذمخلبش به این معجوجی بهتر از هر اسمی دیگر

یکه تازگوگل است وبه راحتی به اسم تبدیل می شود

من بین تمام حروف الفبا میم را از همه بیشتر دوست دارم و خوشحالم که اسمم با میم شروع می شود.............

...بگذریم از ذمخلبش ودنیای سرگردان حروف

دیروز و دیروز تر مطالب زیادی برای نوشتن بود اما همه شان

تکراری بود دلم نمی خواست مطالب کلیشه ای بنویسم یا در مورد جانشینی محمود احمدی نژاد بحث کنم

راستش کلمات خیلی ارزش دارند و من همیشه سختم آمده که چ بنویسم که ارزش خواندن

و نوشتن داشته باشد

انگار همین دیروز بود که در بهار یکی از روزهای دانشجویی تصمیم گرفتم که منم سهمی از این دنیا دنیای

مجازی داشته باشم هرچند ک آن اوایل به هزارو صد دلیل از این دنیا بیزار بودم ولی بعدها ب واسطه

همین نوشته ها در همین دنیا چیزهایی یاد گرفتم ک بگذریم

جالب است ک من تا ب خود آمده ام می بینم دانشجویی من تمام شده در روزهای دانشجویی من

بیشتر از آنکه یک دانشجو باشم یک هنرجویی بودم که همیشه دیرش شده تا به وقتش سر تمرین تئاتر برسد

یا درکلاس بودم و فکرم آن طرف... یا این طرف و فکرم آن طرف... هرازچند گاهی هم سر کلاس بحث میکردیم

که دیگر از آن بحث ها چیزی نمانده ...جز قیافه هایی که تک تک شان را دوست دارم..

پایان نامه ی من فرصت خوبی ست تا گتسبی بزرگ ..بیگانه آلبر کامو بخوانم و دیداری با سعید

پی در پی داشته باشم که به خدمت رفت و گیس های نسبتا فر و بلندش را به زمین ریخت تا به

سربازی برود و من که به طعنه می گفتم

"نگران نباش گیس هاتو نگه میداریم

از خدمت که اومدی بهت پسش میدیم "و او خودش را نمی شکست و می گفت

"نه اتفاقا فکر می کنم اینجوری بهتره فقط باید یه کمی خودمو چاق کنم تا بیشتر بهم بیاد"

دانشجویی ما تمام شد و یکروز به همراه محرم به یک پژوهشکده رفتیم تا سراغ کار را بگیریم

محرم در تمام طول صحبت پایش را روی پایش انداخته و کاملا علمی و لفظ قلم صحبت میکند و

من سکوت کرده ام و محرم دررابطه با پژوهش در مورد مضرات استفاده ی زیاد از پلاستیک ها بر محیط

می گوید و طرف مقابلمان هم بدقت گوش می دهد و سر تکان می دهد و هرازچند گاهی هم

از علم روانشناسی اش بهره می برد ومنتظر است تاموبایلش زنگ بخورد تا بگوید

"ده دقیقه دیگه زنگ بزن من تو جلسه م......

و گوشی را قطع میکند...وما ازپژوهشکده بیرون می آییم و یادمان نمی رود که بیکاریم و

از همه جا بحث می کنیم و محرم می پرسد

"خوب صحبت کردم؟

-آره"

گاهی مرا دلداری می دهد و گاهی هم من اورا و به خانه بر میگردیم

روزنامه ی همشهری هم که نام آشناست بازاری است برای خودش..

سراغ استخدامی هایش می روم ..هیچ کجا فارغ التحصیل علوم اجتماعی نمی خواهد همه حسابدار

می خواهند تا حسابی به حسابشان برسد یا مدیریت با گرایش های متنوع تا حسابشان را مدیریت کند

یا یک خدمتکار که تمام قد برایشان کار کند و حقوق طبق اعلام وزارت کار هم

که چماقی ست بر سر این خدمتکار

هیبت روزنامه ۳۰۰صفحه ای ۳۰۰ تومانی را در دستانم می پیچم و تاکسی که از کنار سطل آشغال

رد می شود درونش می اندازم ... آفتاب ظهر می تابد و مرد جوان راننده می گوید

"ببر بنداز تو چاه جمکران تا بلکه حاجتت بر آورد بشه ما نمیدونیم این چاه جمکران پرنشد بلاخره"

و کلی چیز میگوید که نمی دانم کفر است یا اعتراض ..یا خستگی و کوفتگی ظهر

و من هیچ نمیگویم و او ادامه می دهد.

روزها عین برق گذشت وبه پایان نامه رسید .قرار بود در دوران دانشجویی وب نویسی کنم

شاید دیگر ننویسم و شاید باز بنویسم ...

راستی موضوع پایان نامه و تو این هوا رشته ی تحصیلی من چی بود؟


میم_ ب


نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1392ساعت 7 PM توسط ّمحسن بالسینی| |

 

"برای خواندن این پست لطفن ب ادامه مطلب بروید"


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1392ساعت 5 PM توسط ّمحسن بالسینی| |


به هوای بهار اعتباری نیست » دارم تمام می شوم

حس پاییز تمام وجودم را گرفته ......دستان گور انتظار میکشد

به هوای بهار    به شکوفه درختان      به جفتگیری گلها اعتباری نیست!

فردا زمستان است.....   چشمانم را می بندم!

سکوت میشوم  سکوت

صداها مرا احاطه می کنند......

صدای دربی که باز و بسته می شود صدای سینی چای

صدای بله ی آمیخته به ترس یک نو عروس که برای فردا گل می چیند

 صدای حرکت اتومبیلی  از کوچه..صدای خسته ی کارگران کوچه پشتی که خانه کلنگی تخریب می کنند

                 صدای جیر جیر صندلی که روی آن نشسته ام

                           صدای نفخ شکم پیر پسر همسایه که گاهی باکویی می خواند

                               صدای پیرزن بغل دستی که بدنبال دندانهای عاریه ایش می گردد

                                 ...و صدای مردگان می شنوم ...مردگان عزیز

                    مردگانی که به شنیدن صدایشان عادت داشته ام

وحشت میکنم چشمانم را باز میکنم ...

بر روی آینه قدی جهانی شبیه به جهان خود می بینم:

                                                             جسم رنگ پریده خنده دار....

...و آن همه صدا در دل این اتاق کوچک باورت می شود!!؟

چشمانم را می بندم ...صدا صدای جاروی سوپور محله که غرولند شکم بچه هایش کرش کرده

                                     و او بلند بلند کفر میگوید

صدا صدای آژیر اتومبیل که خبر وحشت یک دزدی را مکررا می دهد و

صدا صدای زنی پشت قاب دودی در تاریکی مطلق که  وان یکاد میخواند

آن زن مادر است»     

سرباز رفت وجنگید و نیامد و مادر مادرانه آنقدر از بر وان یکاد خواند

                      که یادش رفت برای چه میخواند و در زمین و زمان گم شد ....

               صاحبخانه چون دید بالا خانه اش کار نمی کند ..اورا به آسایش گاه سپرد

     وبالا خانه اش را اجاره داد تا پول بگیرد!

گوشهایم را با دستانم میگیرم ....نه صدای غرولند ....نه صدای سکه های روز ...

نه صدای بوق بوق سگی چهار راه ولیعصر ...

نه صدای سنگی که شیشه ای بشکند ... هیچکدام هیچکس

پاهایم سست میشود  تپش قلبم آرام میگیرد

اطراف را رصد میکنم» هنوز نهج البلاغه نصفه نخوانده مانده است

                                    هنوز کتابهای آلبر کامو را نخوانده ام

               هنوز پنجره اتاقم را تمیز نکرده ام ونمازهای چند رکعتی ام را نخوانده ا م

من اشتباه می کردم همیشه چیزهایی برای ازدست دادن هست

حتی دلم به خودکار پرسی مشگی تنگ میشود

...و بعد سبک می شوم

   وارد جهان مطلق می شوم

   من از آنومی روز و از اعتبار اشیاء و آدم ها و هوا می گفتم....

                                                    به هوای بهار اعتباری نبود...

م.ب

نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1392ساعت 11 AM توسط ّمحسن بالسینی| |


داشتم فیلم کلاغ ساخته بهرام بیضایی را میدیدم ..ملیحه نظری هم یکی از بازیگران آن فیلم بود

چند سال پیش که به ملاقات خاله در بیمارستان میلاد رفته بود هم تختی خاله بود ...ملیحه نظری

تنها بود با اینکه فیلمهای مهم با کارگردانان بزرگی بازی کرده بود فقط پرستارش کنارش بودیادم می آید

که درد می کشید ...هنوز هم عمق چشمانش یادم هست که وقتی بالای سرش رفتم بهم زل زده بود

تنها بود ودر تنهایی فوت کرد...پرستارش میگفت از وقتی بازیگران جوان آمده اند امثال خانم نظری

را فراموش کرده اند ...مردم مسئولین یا هنرمندان نمیدانم کدامشان را میگفت.....

چند ماهی ست یکشنبه ها درکنار علی یعقوب زاده برای تدوین کتابی در رابطه با آموزش اصول بازیگری

امین تارخ به کارگاه ایشان میرویم ..

هنرجویان جوانان شیفته و علاقمندهستند که درنگاهشان تصور موج میزند...

  بعضی ها خوب هستند وبعضیها هم بد و بعضی ها نه خوب نه بد

با خود فکر میکنم سهم هرکدام از اینها میتواند فلان نقش در فلان تله فیلم دسته چندم باشد

یا سریالی شبانگاهی  از یکی از شبکه های ملی یا فیلم کوتاه جشنواره چند دقیقه ای

 یاستاره ی نوظهور سینماشدن شاید هم بیکاری

نمیدانم  شاید هم سهم یکی از آنها بعد از این همه کار

تنها ماندن ودر تنهایی مردن باشد مثل ملیحه نظری .... نمیدانم!


م.ب

نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1392ساعت 12 PM توسط ّمحسن بالسینی| |

 

هوای سرد یک روز تلخ

زمانی برای یک باور سخت نه برای من برای همه ما...

بیست و نهم اسفند ماه تورا چه آسان به خاک پس دادیم اما آسان از دست ندادیم تمام

خاطرات گذشته ی با تو بودن را...

بوی آرد سوخته ...

بوی سوگواری خداحافظی پشت سرت ...

بوی برف آب شده ی روی خاک ...

بوی عیدی.... بوی خون روی صورتت ...

بوی گرد و غبار بلند شده ی یک تصادف ...

همه وهمه ... فروردین

...ومن از۲۹ اسفند ماه بیزارم ......

یادم هست  که آن روز تو مثل پاییز و زمستان که برای جان دادن به بهار تمام میشوند

برای جان دادن به ما جان دادی

و شبانه همانند هم اسمت غسل شدی

و راهی شدی وما همچنان ناباورانه در اندیشه ی ابهام رفتنت چشم دوختیم به

مسیر رفتنت !!

یادم هست زخم داشتی ...یادم نمی رود ویادم نمی رود که تو همیشه از تصادف ترس داشتی

یادم نمی رود که آن روز صبح وضو گرفتی و قبل از حرکت پنج صبح شدی

هاله ی درخشان پای سجاده ومن تو را نگاه میکردم 


میم الف دال ر برای من فقط چند حروف از میان واول حروف الفبا نیست

آفرینش بزرگترین وقشنگترین واژه ایست که می شناسم

و حیف و صد  حیف که من ندارمش!

۲۹ اسفند ماه  آرامم آرامشم آرام و زود رفتی و سال را عوض کردی

قاب عکسی از تو

چشم در چشم من .....همه ی من از توست

به اضافه ی تسبیحی  که گم اش کردم...

دوستت دارم میدانم کلیشه است ...اما من این کلیشه را دوست دارم به شرطی که تو

تو پشت این کلیشه باشی.

 

پی نوشت1: اینجا ایران است و من یک میم ال دال ر در اتوبانی از دست دادم!

پی نوشت 2:به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد....(( حسین پناهی ))

میم .ب

نوشته شده در جمعه 25 اسفند1391ساعت 7 PM توسط ّمحسن بالسینی| |


وقتی به یاد روزهای دفاع می افتم یادم می آید که من با صدای آزیر
می ترسیدم

 آن روزها مادر دستم را میگرفت و من نمیترسیدم با او به مدرسه رفتم خواندم

آن مرد آمد

و آن مرد آمد روز اول مهرماه بود بابا رفت جلوی آن مرد باایستدتا نزدیکترنیاید

وما تنها شدیم مادر تنها به من آب داد ونان ومن
تنها تنهایی مادر را دیدم

 آن مرد آمد و سقف خانه ی لیلی را شکست خرمشهر ازما دور بود اما بعدها شنیدم که خاله

قبل از جان دادن در بیمارستان صحرایی گفته بود:

 لیلی از جلوی در برگشت به داخل خانه تا کتابش را بردارد و بمب آمد ولیلی را برد

من نمیدانستم بمب یعنی چه؟ از مادر پرسیدم گفت :مشق ات را بنویس ...

ومن بازنوشتم آن مرد آمد ...........

 آن مرد آمد پدر رفت... مادر آمد مادر درباران آمد

او کاموا خریده بود وموقع بافتنشان مواظب بود تا میل کاموا به چشم من نرود

صبح فردا که از خواب بیدا ر شدم در میان کامواهای دست و پا

گم شدم مادر تا خود صبح کاموا بافته بود ...

کامواهایی که از دستانم بزرگتر بودند ...اندازه ی دست بابا مادر با زنان

همسایه بافتنی برای پاها ودستهای مردان جنگ می بافتند وبافتنی ها می رفتند و

 با دستان و پاهای مردان جنگ گم می شدند

اقدس خانم جسد کبود شده ی اکبرش را با طرح جورابی که به پایش زده بود شناخت اوشیون میکرد

 مادر ذکر میگفت و من به کبوترهای گرسنه ی اکبر دون می پاشیدم ....

 
یادش به خیر ۲۲ بهمن بود سالگرد ورود امام نذری

میدادند و بلاخره یک روز که از فرط دلتنگی هم صدا با بچه ها بابا آب داد می خواندم

بابا آمد بوی خستگی می داد مادر پاهای پدر را در

داخل حوض حیاط شست خستگی پدر تمام شد

 فردا نه پس فردایش برگشت وشال گردنی را که قایم کرده بودم تا نرود برای من به عاریه

گذاشت خودش میگفت تا شال گردنم پیدا نشود نمی توانم برگردم مادر تمام خانه را برهم زد

ومن زیر لب با تمام وجود دعا میکردم خدا کند این شال گم شده تا آخر دنیا پیدا نشود

  پدر رفت بدون شال گردنش رفت

ولابد با سرما رفت ومن از پشت پنجره دل تنگی قربانی

میکردم ، ومادر مثل همیشه موقع رفتن پدر  پای سجاده اش بود دلم به این همه نیاز که پای سجاده ی مادر

می ریخت میسوزد

، بهار تابستان پاییز زمستان ... بزرگتر شدم و درکنار مادر برای سلامتی رزمنده ها وان یکاد خواندم

غروب جمعه ای خبر رسید که پدر شهید شد

ومادر قطره قطره تمام شد مادرم هیچوقت باور نکرد فقط گریه کرد ....

و امروز آن روزها را ورق می زنم .. دلشوره میگیرم

ازهمانها که مادر میگفت انگار درونت رخت چنگ میزنند ... روزهای آژیر روزهای

ملتهبی بود ... کاش آن مرد ، آن مهمان نا خوانده برای ۸ سال نیامده بود

که امروز مادر داخل حیاط کنار درخت بهار نارنج تنها بنشیند،

مادر پیر اما صبور تکیه به درخت بهار نارنج منتظر است ، مادر من به معجزه اعتقاد دارد.

........................................................

پی نوشت: برای همه ی بچه هایی که پدرانشان را از دست دادند و دست خالی نوشتند بابا آب داد!


م.ب

برچسب‌ها: برای فرزندان مردان جنگ
نوشته شده در چهارشنبه 2 اسفند1391ساعت 8 PM توسط ّمحسن بالسینی| |