نمایشنامه مجلس برادرکشی همراه با دو نمایشنامه دیگر (نمایشنامه ح دو چشم و نمایشنامه مرز)
نوشته ی سیروس همتی توسط انشارات افراز به چاپ رسید.
دوستانی که مایلند می توانند این کتاب را از وب سایت
انتشارات افراز {http://www.afrazbook.com} تهیه کنند.
اطلاعات تکمیلی در ادامه مطلب:
واین منم که از تو رد میشوم
وسبکبالانه بادبادکی میشوم
که در آسمانی سیاه رنگ می رقصد
وتو می گویی پرواز اشتباه است
ومن صدایت را نمیشنوم!
تودر مجاورت منی..ومن تورا نمی بینم
وبه خیال خود عاشقانه عشق را می جویم
وغیر را می پویم وتو بازمیگویی
پرواز اشتباه است ومن صدایت را نمی فهمم
وآسمانی که زشت است ومن نمی دانم
من تکرار واژگانی ام که نمیدانم "نمی شنوم "نمی فهمم"
چه تکرار بی سرانجامی!
تو انگیزه ی منی وخود این را نمی دانم
وندارم شکرانه ای که تو سبب خلقت منی...
تو محشری
افسوس این را کمتر می دانم...!
بهترین جدایی سال : جدایی نادر از سیمین
در میان فریادهای صبحگاهی خاله شادونه و دونه ها ....پنگول و نیما آن طرف دنیا
یکی از افتخارات دنیا نصیب کشورمان شده است که فردایش تیتربانی فیلم چنین است:"
"صداو سیما گلدن گلوب فرهادی را ندید"
افتخارات ..اعتبارات و عملکردهای فرهنگی هیچگاه دررسانه های عمومی داخلی آن طور که باید
دیده نمی شود ... .در صورتی که بازار تبریک به اصغر فرهادی داغ است:
{کیارستمی از ژاپن موفقیت فرهادی را تبریک گفت
شمقدری :فرهادی توانست از موانع بگذرد
بهرام رادان :لحظه ای که در تاریخ ثبت شد
مسعود کیمیایی و پولاد:اصغرفرهادی عزیز باسپاس..روزافزون باشی.
به همراه یادداشتهایی دیگر }....
به خیلی چیزها خیلی زود عادت کردیم باید گفت ..!...نه هیچ چیز نباید گفت.
امیدوارم همه ی ماموفق و شادباشیم و خوشحال ... تا .ابد..همیشه..آمین.

.
امتحان زبان انگلیسی را که می دهم سریعا از آموزشگاه خارج می شوم ..دیر وقت است
از دکه ای بانی فیلم و یک همشهری جوان تهیه می کنم با مسعود فراستی روی جلدش و تیتر
"آقای ... من مخالفم"
که من چقدر دوستش دارم که حاضر می شوم مهمانی نروم و امشب یلدا را با او بگذرانم ..همین الان
منصور ضابطیان در برنامه ی رادیو ۷ می گوید کمتر از ۱۵ دقیقه تا پایان پاییز مانده ...
.. سعید از شمال sms داده :
سلام محسن اگه زنده ای یه تک بزن چون آخره پاییزه ،دارم آمار جوجه ها رو می گیرم !!!
.....وچه زود تمام شد پاییزمان ... و شد یلدا ولابد فردا هم ننه سرما وبعد عمو نوروز و ....
خلاصه حکایتی است که هر چه است خودمم هم نمی دانم ولی به قول مولانا
"تا باد چنین بادا ....
کاش امشب ..امشب خوب برف می بارید...
در گوشم گوش سالمم محمد صالح علا زمزمه می کند:
سلام ای شبهای سکوت سلام بنفشه های زیر برف ها من آرام آرام از زمستان می گویم مبادا صدایم فراتر رود از صدای سوختن هیزمها
بگذار صدایم جاری باشد در این شبها
خوشا عاشق عاشقانه های زمستان...خوشا شال گردن یادگار بی بی جان
خوشا فنجان چای کمر باریک...زمستان آمد قدمش مبارک ..اسفند دود می کنیم مبادا چشم بخورد این شبها شبهای خاطره بازی دور ...شبهای کرسی دور هم در آن راه دور
هرچند سرد است خورشید بی حوصله است درست است که آهوهای دشت کنجی خزیده اند
اما همین ها خوب است و همین که زمستان آمده یعنی بهار هم می رسد یعنی بها را پاگشا می کنیم
.....وحافظ راکه باز می کنم می گوید
..نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهدشد............

خیابان ولیعصر ـ درب بلال ـساختمان جام جم
هیجان خاصی دارم .... وارد فضای بزرگ جام جم می شوم
باران نم نم می بارد..هوا ابری و گرفته است مثل همیشه دیرم شده با عجله وارد ساختمان تولیدوسپس
استودیو ۱۱ می شوم...استودیو برنامه ی ۹۰ هم آنجاست.. با خود می گویم عادل هردوشنبه شب از
اینجاغوغای فوتبالی اش را برپا می کند،قرار است مسابقه سینمایی چهار سه دو یک آنجا تهیه شود
۴ شرکت کننده ایم من ،شاهرخ ،صفا، آقای کیانپور که قبلا همگی در بخش تلفنی امتیاز آورده ایم
عوامل تولید و بچه های شرکت کننده داخل استودیو هستند خوش و بشی می کنیم و خیلی زود با هم
دوست میشویم جواد مولانیا وارد میشود وشروع می کنیم به معرفی خود...تقریبا همگی ما را یادش هست
او جوان با استعدادی ست که با حضور در کنارش اگر بگویم معرفتش را خوب تر شناختم
دریغ نکردم ..
بعد از گریم مسابقه شروع میشود از ۲ بعد از ظهر تا ۱۱ شب . ما بخش اول بودیم و همه ی
مشکلات فنی و...گریبان گیرمان بود ،وهمه خسته از این جریان
هیئت داوران بهمن زرین پور مینو فرشچی و مسعود فراستی بود ند...
ضبط تمام می شود همه با هم خدا حافظی می کنیم ..
ساعت ۱ شب وارد اتاقم می شوم ..با آرامش ونیاز به یک خواب خوب
من امروز تجربه ی جدیدی را کسب کردم.
....................................................................
وبلاخره ديشب جمعه 25 آذر ساعت يازده شب مسابقه پخش شد!
در مورد جنابش باید بگویم همه ی ما می شناسیمش
موش..موجود ی شیرین با گوش های کوچولو و پاهایی که این خزنده را
دوست داشتنی می کند اما در کارتون های دوران بچگی نه واقعیت!
جارویی برداشتیم.. خواهرم که می ترسید عقب ایستاد و من که نمی ترسیدم رفتم جلو که
بگیرمش.. قایم شده بود وقتی وسایلها رو جابجا کردم یکهو بیرون پرید..ترسیدم ونتونستم بزنم تو
کلش خاهرمم که وحشت کرده بود گفت بزنش ..تا به خودم آمدم دیدم که موش در رفت ومنم
دارم می زنم روی دمش... رفت ومن که ادعای موش گیری داشتم:گفتم
من از موش نمی ترسم من فقط چندشم میشه!
بیدار کردن پسر بزرگ خواهرم از خواب شب به وقت نماز ظهر اقدام بعدی ما برای موشگیری بود
کارتن ها رو جابجا کرد و موش باز هم خودشو نشون داد و اومد که از زیر پاش درره
خواهر زاده نترسم دومتر پرید هواو اومد پايين وچقدر خوب که سکته نکرد
.......موش رفت و ما مات و مبهوت ..........
خواهر زادم میگه :بابا آدم نمیترسه .. چندشش میشه!
مرگ موش گذاشتیم اما مثل اینکه جنابشان زرنگ تر از ما تشریف داشتند
چسب مخصوص موش گرفتیمو روشو با موادی مثل پنیر گردو و.. تزیین کردیم
ویه بعد از ظهر و شب تا صبح هم منتظر بودیم...تا اینکه
تا اینکه هیچ اتفاقی نیفتاد حتی ناله ونفرین های از ته قلب خواهرم هم کارساز نشد ومن در حالی خونه خواهرمو ترک می کردم که وسایلای اتاق خواب پخش
پذیرایی بود و موش نمیدونم از کجا داشت با من خدا حافظی می کرد
............................................................................
چند روز بعد خواهرم گفت موش را بوسیله ی گندم های سمی گرفته !!!!!
پاییز دیگر تو را نمی خواهمت
رخساره خیره به غروبت را نمی خواهمت
پاییز یاد آور روزهای مدرسه
جدایی بچه ،ترسش از تپش
دیگر تو را نمی خواهمت
رخساره خیره به غروبت را نمی خواهمت
چه داری جز برگ ..میریزی چون درد
چه داری ارمغان ،جز یک دل پرفغان
هدیه ات یک دل پیر
گریه ات یک دل سیر
چه کنم وصف تو !
جمال روی زرد تو !
چه کنم که ادعا داری
یک باغ پراز برگ طلا داری
پاییز دوستت ندارم
که رنگت غم است
غمت را دوست ندارم
همیشه با من است..
پاییز ۸۹..............................................................................................................................
من در میان همه ی
عکسهای سیاه و سفیدشهرم
در میان همه ی برگهای ریخته ی پاییز
در میان اتوبوس هایی که خسته حمل می کنند
گم شدم
اگر می دانستید
......................................................................
هنوز نا خوداگاهش با
ضربان قطاری می رود که دورادور صدایش را می شنود شاید
مسافرش در آن قطارست!
در کمین است بهار
منتظر باش
به زودی....او می آید
تپش قلبم اوج میگیره
فعلا نمی خام چیزه تازه ای تو وبلاگم بنویسم برای یه مدت کوتاه.. اما نمی تونم
انگار وقتی یه چیزی کل وجود منو می گیره وخون داخل نبضمو منقبض می کنه
یهو سر از اینجادر میارم که میخام هر چیزی که تو ذهنم میگذره فریاد بکشم : این دفعه حسین پناهی
در سایت حسین پناهی وارد شده ام و عکسها و شعراشو می خونمو یادم میارم که من حسین پناهی رو
دوست دارم
من مي خوام برگردم به كودكي!!شعراشو میخونمو بغض میکنم شعراش مثل خودش سادست
من هم می خام مثل حسین برگردم به کودکی
نمیشه!!نمیشه!!؟
قول میدم دیگه بند کفشامو خودم ببندم
قول میدم دیگه اونقد زر زر نکنم تا همه از دستم کلافه بشن
قول میدم باز هم برای مادر همون بچه باشم
آخی فرقی براش نمی کرد هرچی بودم براش خوب بودم
قول می دم یه سری به اون روزای خوب بزنمو زود برگردم
به همین جا همین ایستگاه همین زندگی!!
تنها کاری که برام میمونه اینه که سایت حسین پناهی رو تو لینکام داشته باشم تا بازم بهش سر بزنم
وباز یک شعر دیگه از حسین حالمو خوب می کنه
امروز
فیلمی که از کتاب داستایوسکی ساخته شده ،لحظات تنهای ام راپر می کندوتمام مرا درگیر میکند
همراه استاد دانشگاهی می شوم که از فرط روزمرگی هایش به شب گردی روی می آورد
ودراین هنگام بادختر معشوقه ای همراه می شود که قرار است طی چهار شب بعد از دوسال
با عشقشان اینجا در یک خیابان خلوت هم را ببینند ،اولین شب میعاد اتفاق نمی افتد واستاد دانشگاه
به دختر شهرستانی بی پناه پناه می دهد وقول می دهد که در این چهار شب تا آمدن پسر سر قرار
به او کمک کند.....بی عشق،به شرطی که عشقی اتفاق نیفتداین قولی ست که دختر می گیرد
استاد دانشگاه رشته ی ادبیات که علی رغم رشته اش عشق را نمی فهمد در مواجهه بادختر
وحضور در قرارهای شبانه ی دختر وانتظار ..عشق برایش معنامیشود وناخواسته
عاشق دختر می شود ودر اولین اقدام دستی به روی خانه ی مرده اش می کشدومی خواهد
مسیری تازه را شروع کند درشب چهارم استاد مطمن از اینکه امشب هم ،مثل شبهای دیگر
در آن خیابان خلوت وبزرگ زیر آسمان سیاه پرستاره زمانی که همه خوابندوبسیاری نه و
در پی دخترکانی از جنس همین دختر هستند،دیداری اتفاق نخواهد افتاد خلاف عهد
قبلی ازعشق درونش حرف می زند واین دیلوگ زیبا شکل میگیرد:من عشقو با تو شناختم.
...که ناگه پسر جوان سر می رسد و دختر که دل در گرو پسر
جوان داشت عشق اورا به عشق استاد ترجیح می دهد.... ومیرود..با اشکی درچشم ومعذرتی بر لب
که امیدوار است استاد ناراحت نشده باشدوخبری:که قرار است به زودی عروسی کنند
و استاد باز تنهادر شب به راه خود ادامه می دهد..
وفیلم تمام می شود وعنوان بندی بازیگران:هانیه توسلی
مهدی احمدی
کارگردان:فرزادموتمن وعوامل دیگر شکل می گیرد
وبرای لحظاتی حالم خوب می شود وبه لحظات عرفانی کلامی فلسفی وپاکی فیلم ودیالوگ های فیلم
فکر می کنم ،حالم خوب می شود وتصمیم می گیرم هرچه زودتر کتاب داستایوسکی را تهیه کنم
ودوباره ودوباره بخوانم تا ادبیات داستایوسکی را بفهمم کتابی که حتی استاد الهی قمشه ای
بزرگ هم آن را تمجید کرد.
چند روز بعد یکی از دوستانم مهمان من بود این فیلم را به او پیشنهاد دادم
وفکر نمی کردم بتواندلحظات سنگین وتامل برانگیزفیلم را
در زمانی که فیلم های سطحی همه جا را پر کرده با ذوق دنبال کند،
آنشب در تاریکی مثل آن فیلم شب ما روشن شد....
در ادامه مطلب جوایز فیلم:
یک خیابان ،یک کوچه،
آن پیرزن !
عدد 80 را احاطه کرده موهایش سپید شده عصایش تکیه گاه اوست فکش افتاده تر از بقیه و کوچه ای باز
روشن و آفتاب گیر وخانه ی ویلایی جنوبی که هر وقت من از آن کوچه می گذرم می بینم که پیرزن زیر
اندازی جلوی در خانه انداخته وهمسایگانش دور او نشسته وصحبت می کنند ومن حس بسیا رخوبی زمان
گذر از آنجا دارم یک جور حس خوب ویا حسی که حال آدم را خوب می کند دارم وهر وقت ببینم پیرزن
تنهاست به اوسلام می دهم واو با گرمی جوابم را می دهد قدیمی ها عادت خوبی دارند و انگار با واژه ی
سلام بیگانه نیستند وفرقی نمی کند غریبه باشید یا آشنا ! جواب سلام را واجب می دانند.
دیروز باز از مسیرهای مختلف.. آن کوچه را انتخاب کردم تا باز آن صحنه را ببینم:
"پیرزنی تکیده بر روی زیر انداز با همسایگان مهربانش"
آن کوچه خوشبختانه آپارتمان ندارد تا آفتاب را بگیرد وفقط درختانی دارد که سایه اش را تا قامت پیرزن
انداخته اند ..باز حالم خوب می شود یاد مادربزرگم می افتم تفاوت بسیاری با این پیرزن داشت
خدایش بیامرزدش همیشه ی خدا گرمایی بود وتابستان را با چند پیراهن زخیم ویک کت
پشمی طی می کرد
اما این پیرزن گرمایی نیست ومثل مادر بزرگ من تابستان وزمستانش یکی نیست
امروز باز از آن کوچه کوچه ی سعادت 24 می گذرم تا باز حالم خوب شود اما
برعکس همیشه آفتاب گرم تابستان بر فرق سر پیرزن تابیده
و اگر چند ساعتی این طور بگذراند مریض خواهد شد ..جلوتر می روم درخت روبروی
خانه ی دوست داشتنی پیرزن قطع شده حتی چوبش را نیز برده اند وفقط کنده اش مانده یعنی دیگر از آن درخت
بزرگ با سایه و کلاغ های روی شاخه اش خبری نیست!
یعنی حضور آفتاب مزاحم که نمی گذارد پیرزن بر آستانهء در بنشیند ...
آن طرف تر سایه هست درست چند قدم آنطرفتر ولی خب چهار پا رفتن برایش
سخت وقدم هایش نیز که سنگین است ...و لابد داخل خانه هم آنقدر دلگیر است که پیرزن آستانه ی گرم ۴۰
درجه را ترجیح می دهد! اما انگار هوا هم دیگر برای پیرزن زیادیست خانه ی روبرویی در حال تخریب
است وقرار است آپارتمانی چند طبقه بجایش زده شود ومن از داخل چشمان پیرزن که برزمین نشسته ودنیا
برایش کوچک تر از دید بقیه ست ساختمانی بتونی را می بینم که درست چند متر روبروی من سبز شده
و آسمان را برایم کوچک کرده وکنده ی درختی که قطع شده و آفتابی که اذییتم می کند
می بینم که همه در حال دویدن هستند انگار همه دیرشان شده وخاکی که اسیر گرفته
می بینم که دیگر هوا هوای من نیست .......به خود می آیم
دیگر نمی خواهم از چشمان پیرزن آن کوچه را ببینم سریع دور می شوم ودیگر هیچوقت از آن کوچه
کوچه ی سعادت24 نمی گذرم تا با خود بگویم پیرزن دنیا بزرگتر از این کوچه است که توآن را می بینی!
با خود بگویم زندگی در جریان است حتی اگر مثل این کوچه باشد.....ولی دلم به حال آن پیرزن می سوزد
اودرست می داند درست می بیند درست سیر می کند
زندگی تنوع طلب است امروز تورا می خواهد فردا اورا!
به قول یکی از دوستان وبلاگ نویس زندگی مکارتر از مرگ است.