این بهار ک بیاید نه سال هست که نیستی

همه ی آنجا از بهار می دانم

  با همه شکفتن اش  سرآغازمرگ توست

همه ی   هوایش بوی عطر توست

 سرآغاز بهار فرجام سرنوشت توست

بهار فقط به طبیعت بی جان جان می دهد نه به تو نه به بانوی بی نام و نشان نه به یک عظمت به اسم پدر بهار که می شود تهران با تمام متعلقاتش برایم تمام میشود واز آن دور ها فاتحه خواندن با لمس دستانم با سنگ خاکت تمام دلم میشود گویی قرار است برای لحظه ای در آغوش ات بکشم..

ساعت نزدیک به دو نیمه شب است شبانه به سمتت در حرکتم.. تمام احوالاتم عجیب و غیر قابل توصیف است

 مشتاق دیدارت هستم.. اما خوشحال نیستم.. میعاد ما همان سربالایی کنار امامزاده و همان گورستان همیشگی است.. به سمتت می ایم 100کیلومتری مانده.. شایدم بیشتر..

شبیه به یک کادر سینمایی پشت پنجره لانگ شاتی ست از یک تاریکی مطلق.

رو به افق چشم میدوزم ساعاتی دیگر که خورشید پیداش شود همزمان مردم شهروروستا تکاپوی عید را خواهند گرفت..

در افکارم هنوز بهار و خاصیت زنده کردن بی جان ها می چربد...

ندایی می گوید:

تمام مردگان خاک شد اند.. خاک بر بستر گندم زار هاست بر بستر درختان است.. بهار است تمام گندم زارها جوانه زده اند تمام درختان شکوفه زده اند

هر مرده ای یک جوانه گندم است یک شکوفه بر روی ساقه است.. بهار همه را فراخوانده است...


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۶ فروردین۱۳۹۴ساعت 4 AM  توسط ّمحسن بالسینی | 
 

برایم کامنت گذاشته :

امروز سرما خورده بودم مامانم برام سوپ درست کرد.. 

دستش دردنکنه... حالم بهترشده! 

.

.الکی مثلا من مامان دارم! 😉

... 

ومن دلواپس روزهایی که مادر ندارم! 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳ساعت 3 AM  توسط ّمحسن بالسینی | 

همکار محترم میگوید  ادم مثبتی هستی یا منفی ومن که خیلی متوجه منظور ش نشده ام 

میگویم نمیدونم بیشتر فکرکنم مثبت باشم تا نظر تو چي باشه ! 

میگوید ولی بیشتر قیافت منفیه کلا نا امیدی و... 

ازاین حرفش کمی تعجب میکنم خیلی یادم نمی اید

پیش کسی از شرایط و شرایطم گله كرده باشم.. وبعد شروع میکنم به توضیحاتی برای توجیه همکارم 

ودست اخر همه چیز را سر خستگی و روزمرگی می اندازم... 

راستش اینروزها کلا کنترل صورتم دست خودم نیست و میمیک صورتم آن احساسی را بروز نمیدهد که باید... 

صورت سردی دارم وشبیه معادلات چند مجهولی شده ام که هیچ چیزو هیچکس از هیچ راهی مرا نمیفهمد

خوشبختانه اجرای مجددنمايش خون و گلسرخ و سفر چند روزه به رشت هواخوری خوبی برایم است

مخصوصن با گروه دوست داشتنی این نمایش.

"دوست دارم بدانم در این کهکشان بزرگ اگر یکی از بندگانت مثل من شبیه به معادله ای لاینحل 

 مي بود که کنترل احساس صورتش هم ازدستش در رفته آنوقت

چه راهی جلویش میگذاشتی 

 که حالش مث من خوب شود ایزدمنان"

 

آخ که چه میکند این خون وگلسرخ.... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ۲۵ بهمن۱۳۹۳ساعت 19 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 

چشمهاکاملا بسته... 

همه ی فیلم هایی که دیده ام مثل نگاتیو از برابر چشمان بسته ام رد می شود

در این نگاتیوها سیمین می خواهد از نادر جدا شود

استاد دانشگاه شبهای روشن در انزوای خود خیابان ها را می پیماید و

هدیه تهرانی با شمایل گوناگون از برابرم رد می شود

{که سیما ریاحی  شوکران بود وبهرخ  غریبانه تا که نقاب یخی اش را شکست و در چهارشنبه سوری

به کمال رسید...}

فکر می کنم بهترین فیلم عمرم چه بوده دلشدگان علی حاتمی یا مادرش؟

بهترین فیلم ها برای من با شخصیتها درذهنم جاخوش کرده وفراترازنام سازنده اش حیات مستقلی دارد و

به جزیی ازمن تبدیل شده:

بی بی و مجید در قصه های مجید...آفاق در نرگس ..قهرمانهای کیمیای که به بن بست رسیده اند

ولیلای مهرجویی تا حاج کاظم آزانس شیشه ای و دخترانه ی فیلم ها از آیدا در نفس عمیق

تا ترانه ای که 15سال بیشتر نداشت و دختری که با کفش های کتانی روی جدول قدم می زد

ودر نهایت دکترعالم خیلی دور و خیلی نزدیک که در مرز ایمان و بی ایمانی قرار داشت

همه و همه که در این مجال نمی گنجد اما بچه های آسمان چیز دیگریست...

در تمام این سالها وقتی به هر دلیلی یاد این فیلم می افتم چند لحظه خاص از آن در ذهنم مرور می شود

لحظه ای که علی نگاهش را به پیچ کوچه دوخته بود تاببیندزهرا کی سرمیرسد تابتواند کفشهایش

را پس بگیردودوان دوان خودش رابه مدرسه برساند

صدای نفس نفس های علی و تقلایش برای سوم شدن

توفیق اجباری نفر اول شدن و صدا ونور فلش دوربین های عکاسی

و آخر فیلم ....

آنجا که علی با سرافگندگی وارد حیاط خانه می شدودر نگاهش فقط شرمساری بود

وتصویر زیبا و نمادین طواف ماهی ها دور پاهای تاول زده ی علی...

هیچوقت نتوانستم زهرا را به خاطر آن نگاه همان نگاه آخرش ببخشم در آن نگاه سرخوردگی وجود داشت

علی قهرمان شکست خورده بود ...اما زهرا نبایداورا آنطور نگاه می کرد

پی نوشت: این یادداشت برای شرکت در تک نگاری روزنامه 7صبح (مرحله ششم)ارسال شد.

میم.ب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۱۰ بهمن۱۳۹۳ساعت 13 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 
  داستان بر می گردد به نبودنت! 

 

همان نبودنی که به تقویم یکسالش هم گذشت... 

 اما هستی ..حداقل برای من هستی  

جایی میان ترافیک ذهنم ..همانجا که با معاشرت آدمهای سیاه وسفید پرشده ...تو یکهو ویک وقت هایی 

از همان ازدحام بیرون می آیی ویادآوری میکنی نبودنت را... 

وبعد جایی در  میان گرمای قلبم همانجا که  70 ضربه در دقیقه  می زند 70 باردر دقیقه تیر می کشد 

حالا هرروز بامدادی که به اجبار از کنار همان خانه آجری رد میشوم  توقف ثانیه ای میکنم 

آه میکشم و دنده ای می دهم و میروم...نه.. 

توقف ثانیه ای می کنم به دیوارهای آجری نگاه می کنم ..داخل خانه آجری را تجسم می کنم..

دیوارهای بدون تو آشپزخانه بدون تورا تجسم میکنم آهی می کشم 

و دنده ای می دهم و می روم و.....همه اینها در کسر ثانیه ای اتفاق می افتد.... 

این نوشته نه یک نامه که یک اعتراف نامه است. 

اعتراف می کنم به عرض تمام این یکسال که نبودی حرف های نگفنه باتو تلمبارشده وبایدجایی گفته شود.. 

و کسی نیست پس می نویسم تا گفته باشم... 

می دانم که روحت هم ازین نوشته ها خبردار نخواهد شد اما خب نوشتن از تو یعنی حرف زدن باتوست. 

پس از همین جا اعلام میکنم  که ازین به بعد می نویسم ازتو ...به یاد تو... و برای تو... 

بانوی بی نام ونشان

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱ بهمن۱۳۹۳ساعت 14 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 
 

خاله زنک ها مهربانترین دشمنان خطرناکند ملخ ها نزدیکترین حیوان به این رسته از مخلوقاتند

کنار آمدن با افراد حسود ..نام واحد درسی ایست که باید به واحدهای درسی دانشگاهی اضافه شود

مثلا پاییز است !!!! آنقدر درگیرم که فراموش کرده ام از بودنش حظ کنم باید یک دستیار استخدام کنم

تا بودنش را بهم گوشزد کند

یادآوری فصل ها وظیفه دیگری ست که این دستیار خواهد داشت زمستان به شدت گرم است!

خوردن سیب به مغز نیوتن بزرگترین شانس زندگی اش بود ورنه مادام العمر باید ازسربیکاری

زیر آن درخت و این درخت می خوابید

کلاغ های حاشیه ولیعصر تنها پرندگانی هستند که باید صبرشان را ضرب المثل کرد

تماشای حماقت آدم ها و تکاپو یشان برای سبقت از یکدیگر بزرگترین اکران سینمایی جهان است  

ومن بزرگترین اتفاق نادر حداقل برای خودم که قرار است شکل های متضاد  راتجربه کند 

 برای فرار از کشف های اجباری جدید و به بهانه ی بن بست بودن کوچه صداقت 

که مدام و پی در پی حالم را میگیرد مدتهاست قصد سفر دارم  

چمدان بسته شده ی گوشه ی اتاق مدتهاست که بهم دهن کجی میکند اما درگیریهای روزمره ومسائل 

ممتد لعنتی مجال نمیدهد

حال که باید به آب باریکه ای قناعت کرد تصمیم  میگیرم زندگی را یک جور دیگر ببینم 

یک جور خوب...  

نه جوری که هست...

 

+ نوشته شده در  شنبه ۲۲ آذر۱۳۹۳ساعت 18 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 
صدای زنگ یبداری تلفن ترتیب مغزم را می دهد   

بهترین ساخته جیمز نیوتن هاوارد سوهان روح من شده  .. کار اجباری احترام اجباری  

 زندگی اجباری  .. وبیداری اجباری ...  داستان از هماینجاست  که شروع می شود

در این روزهای سرد دلچسب پاییزی 6صبح بیدار شده ده دقیقه ای سرجایم غلت میزنم برای nامین بار یادم میاد  

که از ازل از صبح زود بیدارشدن بیزار بوده ام 

همان حال که کرختم با خود فکر میکنم که بلند شوم جوراب به پا کنم و نمیدانم کجا گذاشتمشان !!!!!

آبی به صورت بزنم  خوب حسش نیست !! و موهای ژولیده ام رادرست کنم که قیافه نسبتا غیر محترم عظیمی 

دربرابرم سبز میشود که دیر کرده ام  و تلفن باز بیدار باش می دهد

بلند میشوم در همین حال که فکر میکنم امروز چندمه و چندشنبه و چند روز تا جمعه مانده  آبی 

 به صورت می تپانم باز یادم نمی آید که نمی آید

6و بیست دقیقه است سوییچ می اندازم  دنده 1 2 3  سه چهار خیابان که رد میشوم  ترافیک شروع  

میشودوبهترین زمان برای خیالبافی همین ترافیک  تهران است ...ا 

اگر میشد مثل تهران 1500بهرام عظیمی پرواز کرد لابد آسمان تهران پراز پرایدهای دست چندم بود 

 ولابد چی توز بنری از گوشه ای آویزان کرده بود و لابد همه برای  ارتفاع گیری سبقت میگرفتند  

و چاله چوله های پایین  جایی که هزاران نفر بمثل من بهترین لحظات عمرشان را تلف می کنندخلوت بود 

 در همین احوالم که بوق های ممتدمرا به خود می آورد. 

بیلبوردهای تکراری خبرهای تکراری رادیو ..همان آدمها همان راننده ها که به کررات از آنها سبقت گرفته ای  

همان مسافری که بی هوا می پرد جلوی مسیرت  همان سراشیبی شلوغ فلکه صادقیه همان کوچه شهبازپور  

کوچه بالایی شرکت که بن بست است 

وبهترین جا برای پارک هرروزه ماشین من... خورم را میان اینهمه یکسانی ها گم کرده ام 

احتمالا گم شده ام در این زمان ..بعضی روزها یادم میرود ورود بزنمو فکر میکنم قبلا این کار را کرده ام کی؟ 

ده دقیقه پیش  یک ربع پیش دیروز!!!  

احتمالا نه بگذار بنویسم حتما گم شده ام  درمیان بدو بدو های روزمره این نه منم./ چند شب 

پیش که داشتم برنامه سفید را میدیدم به یاد آوردم که روزگاری علایقی داشتیم از موسیقی تا نقاشی 

و تئاتر اما حالا شبیه به گنجینه ایست که زیر خلوارها خاک است 

من به اضافه تمام چیزهایی هستم که ازشان دورم...تمام چیزها تمام اشکالی که یا آنها متولد شده ام  

گم شده اند یا من گم  شان کرده ام!  

چاره چیست؟ آیا می شود گم کردو به آسانی پیدا کرد ؟آیا باید گذشت تا پیدا کرد؟  آیا واقعا باید گم شوی تا  

کشف شوی تا به شهود برسی؟ نگرانم می ترسم در این حرکت زواره وار همه چیز از یادم برود  گم شود 

در دایره قسمت ما  نقطه پرگاریم؟ نفرین به این پرگار که هرچه کرد او کرد که هرچه چرخاند او چرخاند... 

نقطه.....ته خط 

من انگار گم شده ام آیا کسی نقطه پرگار را می شناسد؟

 

پی نوشت : اسم این پست را از عنوان رمان (احتمالا گم شده ام)نوشته سارا سالار برداشته ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۸ آبان۱۳۹۳ساعت 20 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 
  .

زیاد که باشی زیادی میشوی زیادی خوب باشی دل آدمها را میزنی.

.اینطور که می بینم آدمها بیشتر از هرچیز به خوبی وشیرینی آلرژی پیدا کرده اند

شیرینی زیاد تهوع برانگیز است انگار! دنیای قریب غریب تر از آنست که شاملو نوشت:(روزگار غریبی ست نازنین)

روزگار عجیبی ست نازنین. آدمهای اطرافم را می بینم اما نمی شناسم اعتماد میکنم اما تخریب میشوم

امانت میدهم اما...

 راستش تعجب میکنم که پس از دوستی با دوستی تازه باید او را بشناسم!!

اصلا همه چیز آنطور که فکر می کنی نیست حداقل در مورد آدمها می توانم قطع به یقین همین حکم را بدهم..

نمیدانم گوگیجه گرفته ام شاید گاندی راست گفت: ارزش ها که عوض شوند ..عوضی ها با ارزش می شوند!

 ارزش ها عوض شده اند البت اگر ارزشی وجود داشته باشد.

می خواهم کمی بد باشم اما قرار نیست شر باشم

می خواهم دست راست نباشم قرار هم نیست دست کج باشم

می خواهم آب به آسیابان کسی نریزم قرارنیست شمر زمانه باشم ..

کمی اینطرفتر کم متمایل به چپ کافیست ..

دست کم برای ۲۶ سال بعدی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۶ شهریور۱۳۹۳ساعت 19 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 
 

بعداز کش و قوس های فراوان وبعداز جلسات متعدد دادگاهی بلاخره رای بر اعدام من صادر شد

چقدر خوب که بعدازیکسال قراراست همه چیزتمام شود

چقدر خوب که دیگر قرار نیست پله های دادگاه را دستبند به دست تا طبقه سوم بالا بروم و محاکمه شوم

خوب است که دیگر قرارنیست طعم لحظاتی را متنظر پشت اتاق دادرسی بچشم که نوبتم شود

وبدتر ازآن چشمان داغدار یک مادر را ببینم که منتظرقصاص قاتل فرزند خویش است

پنج نفری هستیم در یک سلول..اگر صبح زود بیایند ویکی راصدا کنند که بیا باید سلولت را عوض کنی

همه متوجه میشوند که وقت وقت اعدام است

و چه تلخ تجربه همه صبح هایی که منتظری تا نوبتت شود وبیایند اسمت را صدا کنند و نمی آیند

و روز میگذرد و فردا صبح وشاید پس وپس فردا صبح..ومن می خواهم همه ی اینها زود تمام شود

واثری نباشد از تمام لحظات این شکلی.

یک هفته ایست که منتظر حکم قصاص هستم در این مدت خانواده ام به هردری زده اند

تا رضایت بگیرند اما موفق نشدند تا حکم نهایی صادر شد...

امشب شب سردی ست آن بیرون  باران عجیبی می بارد دلم لک زده به آن طرف میله ها

جایی وسط شرشر باران که وقتی (ها) می کنی بخار بازدمت در هوا معلق می شود وبعد سیگارپشت سیگار

به بچگی فکر میکنم به قدوقامت آرزوهایم به توصیف های آبکی زنگ انشا به پرسه های بی وقفه با همکلاسی

هایم دم مدرسه دخترانه هجرت وبه مدیری که چاره را ده دقیقه تاخیر در به صدا در آوردن زنگ آخر دید

وبه روزهای دانشگاه که به عشق مهندسی نمره گرفتیم و به مشاجره بی خودی سر معماری نمای

ساختمان میراث فرهنگی که او یکباره سقوط کردو من به یکباره  قاتلی بالفطره شدم .

نزدیک صبح است و من هنوز در ذهنم بازی میکنم با خاطراتم

درب سلول باز می شود ازمن می خواهند که اثاثم را جمع کنم خب نمی توانم بگویم نمیترسم از لحظات و 

پله هایی که باید به طور قانونی طی شود می ترسم

قدم هایم را بر می دارم..یک.دو..سه...

سهم من اززندگی صفر سالگی تا 35 سالگی  بود.......

آیه هایی قرائت می شود میگویند حرف آخرم را بزنم

خیلی یادم نیست چه گفتم اما یادم هست از مادری که فرزندش را ناخواسته کشته بودم

خواستم تا مرا واقعا ببخشد وبرایم ذکر بخواند

طناب سفیدی دور گردنم را قلقلک میدهد سیزده به در کدام عید بود که با عمو علی رفته بودیم باغ کاشان

وتاب بستیم  ومن افتادم دستم شکست؟

آخ چهارپایه از زیر پایم افتاد فکر کنم قلنج گردنم بود که شکست فقط خودم صدایش را شنیدم

تمام شد دیگراز آن کابوس های قبل اعدام ذره ای باقی نمانده

مادر مقتول دارد ذکر میگوید باورم نمیشود او مرا واقعا بخشید

من از بخشش واقعی او خوشحالم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۴ شهریور۱۳۹۳ساعت 21 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 
ای جونم کفش دوزک...

ای  سوسک دوست داشتنی ای جونم به بد اقبالی ات که می توانستی خال دوزک یا خال

پرک باشی یا...

کفشدوزک یا بهتراست بنویسم خال پرک از ساقه علف بالا می آید ودر نوک ساقه که قرار میگیرد

اوج می گیرد و پرواز می کندپرواز خال پرک زیباست

پرواز او باشکوه تر از پرواز آنتونف 140 باشکوه تر از اتومبیل های گرانقیمت

دم کرده دم اتوبان و بهتر از هر آن چیزست که اطرافم می بینم

اما بی شک زیباتر و باشکوهتر ازرویاهای دهه شصتی ها (60)  نیست پس درود بر همه دهه شصتی ها ..

 پی نوشت 1:(جایی خواندم اصل کلمه "کوش-دوش" بوده و بعداً شده "کفشدوز".

اما "کوش-دوش" : کوش تلفظ دیگه ى "کوژ" یا همون قوز خودمونه و دوش هم که یعنى شانه و پشت. بنابراین

کفشدوز یا همون "کوش-دوش" یعنى "گوژپشت".)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۳۰ مرداد۱۳۹۳ساعت 21 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 
ساعت 7و سی دقیقه صبح درترافیک بزرگراه شیخ فضل الله بود که پیامکی خبرم کرد که

  وارد 26 سالگی شدم

رادیو از کشته شدگان غزه می گفت و مسافران از سقوط  آنتونف 140

همین دیروز یک هواپیما که از مهرآباد به‌سمت طبس در حال پرواز بود در شمال فرودگاه مهرآباد

سقوط کرد ..

26 سالگی  من می توانست دیروزساعت 9صبح در آسمان آلوده تهران به پایان برسد

  4 دقیقه پرواز .. و بعد سقوط! فقط و فقط 4 دقیقه.. که احتمالا آخرین سقوط من می بود

یا می توانست 26 سالگی من در غزه باشد و ناشتا گلوله سرباز اسرائیلی بهم صبح به خیرمختصری بگوید

و برود پی کارش..

عنفوان جوانی ..26سالگی هرکجا هر جایی می توانست باشد در میان جزایر هاوایی یا جنوبی ترین نقطه افغانستان...

چه فرقی می توانست کند وقتی قرار بر عادت است یا تقدیر  ..یا مشیت الهی !

یا که پیشانی نوشت..حال که پیشانی نوشت من در 26 سالگی هماینجاست به خود می بالم

به تلمبار ماشین های صبح تهران در میان دوندگی هرروزه ساعت زنگدار که جان به جان کرده

را هرچه می کنی ازش جا می مانی و دیرت می شود به برج بی جان میلاد که از بس  ازن

خورده بی حال اما صبور ایستاده و قلب آسمان را سوراخ کرده و همچنان به خود می بالد

می بالم به نسل جوانهای سوخته نسلی مث خودم که آنقدر هستند تا خیلی ها از آنها سوء استفاده یا بهتر است

بنویسم بهترین استفاده را  کنند تا اقتصاد مملکت لنگ نماند..

خیلی هاشان هنر کنند ماشین خرید و فروش  کنند تا پولدار شوند..وحیف که من

نمی توانم وبلد نیستم همین را..

احسان علیخانی بود به گمانم که میگفت پیشتر ها جوانها به پول طرف حسادت می کردند اما حالا به

کار طرف..

ایران سرای من است پس نوش جانم سعدی و فردوسی و ریزگردها نوش جانم گردن کشی های بلند

نوش جانم افتخار تمدن چند صد ساله... نوش جانم ممنوعه های پی در پی..

این روزها پر از حس های متناقض ام و دارم همه را یکجا تجربه میکنم  مث تجربه آفتاب 20مرداد 

که پشت دستم را که روی صورتم هست داغ کرده..

بگذار همین آفتاب پشت دستم را داغ کند برای لحظاتی که باید...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۰ مرداد۱۳۹۳ساعت 22 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 

یه خونه که اندازه ی دستامونه

که گوشه کنارش پر از حرفامونه

یه خونه که حالا دیگه اونجا نیستی

تو دیگه لب پنجرش وای نمیستی

امیر همزمان با این آهنگ بنیامین با کله اش حرکات موزون در می آورد ومن به خونه و خانه ای

که قرار است اثاث کشی کنم فکر میکنم..

دل کندن ..گذشتن و رفتن سخت هست ولیکن!

 من از اتاقم با دیواراش و یه قاب عکسی که عکس دونفر از عزیزای زندگیمن  ویه آینه قدی که توش یک

اتاق دیگه شبیه اتاق منه خاطره دارم ..

آخ که اگر دیوارها میتوانستند حرف بزنند..

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳ مرداد۱۳۹۳ساعت 21 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 
 

همه چیز از تعطیلی یک روز مدرسه شروع می شود...

دست فروش روبروی مسجد جامع بساط کرده و از شیر مرغ تا جان آدمیزاد می فروشد

درکنار دسته سنجاق قفلی ها یک هلی کوپتر ساده باشیشه های پلاستیکی آبی رنگ آماده پرواز است

من 7 ساله ام.. می خواهم سوار بر آن هلی کوپتر پرواز کنم تا به دسته کلاغ ها برسم

نزدیک عیداست ومادر خانه تکانی می کند اوچادر سفیدش را دورکمر گره کرده و این یعنی مادر

کار دارد ومال من نیست .. با چوبی که بدست گرفته ذرات گرد و خاک را باضربات پی در پی

درهوا پخش می کند ..ذرات خاک در هوا می رقصند ذره ای در میان گیس مادر که پخش صورتش

هست می نشیند و ذره ای هم در داخل حلق من جای خوش می کند و وادارم می کند به صرفه های مکرر

و مادر غرولند می کند که بروم خانه و من همچنان هلی کوپتر می خواهم..

مادر امتناع می کند و من طوفانی به پا و کتاب فارسی اولم را پاره می کنم ...

آفتاب ظهر همچنان می تابد مادر خسته است به سمتم می آید حدس یک سیلی در گوشی را

میزنم صرفه می کنم تا دلش به حالم بسوزد..با حرص دستم را می گیردوبه خانه می بردم

حالا دیگر مطمئنم نه از هلی کوپتر خبری خواهد شد نه از سیلی در گوش

نهار و خواب اجباری بعد...

عصرش پدرم با یک فیل پلاستیکی بزرگ که بعدها فهمیدم خیلی بزرگ نبوده وارد خانه می شود

فیل پلاستیکی ام را دوست دارم با او می توانم رو به پایین با سرعت هرچه تمام بروم اما

نه رکاب دارد نه می تواند پرواز کند »

سالها داشتمش وقتی سوار بر فیل پلاستیکی می شدم احساس قدرت می کردم.

سالهاست که می گذرد از هلی کوپتر ساده با شیشه های پلاستیکی آبی رنگ

از کتاب فارسی اول دبستان از فیل پلاستیکی و هفت سالگی...

امروز سهم و معیار من برای سنجش تمام آن دلتنگی ها یک یادش به خیر ساده ست..

یادش بخیر..

میم.ب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۷ خرداد۱۳۹۳ساعت 20 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 

حسی که خدا نخستین بار مخلوقش را سرشت و به خود احسنت گفت

حس مادری که نخستین بار نوزادش را به آغوش کشید یا حس پدری که انگشت نوزادش را گرفت و

گفت: این فرزند من است...

حس ارضاء یک نیاز..حس تماشای اولین برگ پاییزی  و خش خش خردشدنش زیر پاهای منو تو

حس مجاورت پایت با ماسه ی ساحل وقتی هوا گرگ و میش است و دریا نا آرام

حس آخرین بوسه ی وداع و نخستین خاکی که روی یک خاطره میزیزند

 حسی که روی صحنه تاریک پا میگذاری و باید بازی کنی

و حس لحظه های ثبت یادگاری...

عکسها هیچکدام را ندارندعطر آنروز دلشوره دیروز

عکسها فقط لبخندهای ماسیده برلب را نشان می دهند که می گوید:سیب

عکسهافقط برای خاطره اند عکسها دردی را دوا نمیکنند

این را امروز فهمیدم از تب های مکرر دختر بچه ای که عکسهای مادرش صدای آن روز و عطر پیراهنش را

 نداشت که اگر فقط کمی داشت برایش مرحمی بود وبس.

عزیزم متاسفم که فیلم کیک تولد آن روز شیرینی امروز را ندارد

 که حس مزه شام آن زن مزه خواست تو را ندارد

حس ها به کوتاهی لحظاتند و عکسها به بلندی تاریخ

 حس :گنجایش فیزیولوژیک یک موجود زنده برای ادراک.

ومن دختر بچه ۹ساله ای می شناسم که قرار است همه چیز را به تنهایی ادراک کند رنگ را نور را

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۱ خرداد۱۳۹۳ساعت 0 AM  توسط ّمحسن بالسینی | 
 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ۳ خرداد۱۳۹۳ساعت 21 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 

بالای عکس ات آنجا که خیره بر من زل زده ای یک کاج می کارم  تا نشانی از تو باشد 

تا هوا که روبه گرم شدن برود کاج شود سایه بان تو بانو

نمیدانم که چرا فکر می کنم این بهترین کاریست که می شود برای تو انجام داد

یک دلیل: از پله های خانه ات که بالا می آمدی هر قدم یک گلدان گذاشته بودی...

بودی ! چقدر زود تبدیل به گذشته شدی یعنی حالا دیگر نیستی انگار اصلا هزاران سال است که نبودی

واینطورهجوم نبودنت چنگ در جانم انداخته؟!

وکاج بزرگترین شاهد است  شاهدی بر نبودنت این درختچه حالا به جای تو تنفس می کند

 حالا همصدا با سنگ مزارت می گوید کسی اینجاست کسی که دیگر آن بیرون نیست  و آن کس تو هستی!

خاک نهال را می ریزم و آبی می پاشم و نهال کوچک کاج را با طنابی گره می زنم تا مبادا باد شاخه های

نحیف ش را بشکند تا زمانی که بزرگ و بزرگ تر کاج تنومندی شود بر روی سنگ مزارت

تا چندین ساله شود به اندازه تمام سالیانی که نیستی..

جایت خالی

جایت به اندازه ی تمام روزهای تقویم خالی..بهارتابستان پاییززمستان درتمام هواهایی که حسابی هوای

تو را خواهد داشت جای تو خالی

و هوا که روبه گرم شدن برود کاج می شود سایه بان تو بانو مطمئنم

از پشت درختچه کاج می بینم که هنوز داری به من نگاه می کنی تکه نگاه عکست روی سنگ مزار

به اندازه ی همان روزها آشناست گرم است  انگار که نه انگار وجبی از

یک سنگ پشت آن است ..همان نگاهی ست که فقط تو داشتی وهمان نگاهی ست که من می شناسمش!

کاج از روی نگاه تو متبرک خواهد شد ...

 

+ نوشته شده در  جمعه ۲۲ فروردین۱۳۹۳ساعت 22 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۰ فروردین۱۳۹۳ساعت 22 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۱۵ فروردین۱۳۹۳ساعت 16 PM  توسط ّمحسن بالسینی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می رسد
وبازمی شودبه سوی وسعت
این مهربانی مکررآبی رنگ
یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی
راازبخشش شبانه’ عطرستاره های
کریم سرشار می کند
ومی شود از آنجاخورشیدرا به
غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست.. یک پنجره به لحظه ی آگاهی و
نگاه وسکوت...
(فروغ)



پرسپکتیو :منظره چشم انداز جنبه ی فکری تجسم شی خطور فکر و ...


کپی بی منبع غیراخلاقیست!

پیوندهای روزانه
یادداشتهای سعید
چرک نویس های یک احمق مالیخولیایی
ایران تاتر
وب سایت پوریای ولی
حسین پناهی
همشهری 24
یادداشتهای شخصی یک الهه
عرفان نظر آهاری
یک فنجان تب
گذرگاه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین ۱۳۹۴
اسفند ۱۳۹۳
بهمن ۱۳۹۳
آذر ۱۳۹۳
آبان ۱۳۹۳
شهریور ۱۳۹۳
مرداد ۱۳۹۳
خرداد ۱۳۹۳
فروردین ۱۳۹۳
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهریور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰
آرشیو موضوعی
متن
داستان
شعر
برچسب‌ها
خاک بر سر (1)
برای فاطمه کوچولو (1)
به بهانه 24 سالگی (1)
مسابقه چهار سه دو يك (1)
برای فرزندان مردان جنگ (1)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM