چند خط متن خوب برای این روزها م،،،
... ***
بخشی از نامه ژرژ ساند:
«من آنقدر زیاد رؤیا بافتهام و کمتر زیستهام، که گاهی تنها سه سالهام، اما روز بعد، اگر خوابی که دیدهام محزون باشد و تار، سیصد سالهام. تو اینطور نیستی؟ در لحظاتی بهنظرت نمیرسد که در آستانهی آغاز زندگی هستی بی آنکه حتی آنرا بشناسی، و زمانی دیگر سنگینی چندینهزار قرنی را که از آن خاطراتی مبهم و تأثیراتی جانگداز در دل داری، روی دوش خود حس نمیکنی؟ چرا آمدهایم و به کجا میرویم؟ هر چیز امکان دارد، چرا که همهچیز نامعلوم است.»
***
بخشی از نامه فلوبر:
«من مانند تو تجربهی درک یک زندگی که همراه با بهتِ زیستنی دوباره است، نداشتهام. برعکس من حس میکنم همواره زنده بودهام! و خاطراتی در ذهن دارم که بهدوران فراعنه برمیگردد. من خود را بهوضوح کامل در ادوار مختلف تاریخ میبینم، در حال پرداختن بهحرفههای گوناگون و با انواعواقسام سرنوشتها. شخصیت کنونیام، ماحصل شخصیتهای گمشدهی من است. من قایقرانی بودهام روی نیل، سربازی رومی در دوران جنگهای کارتاژ، سپس عالِمی یونانی در صبورا که حشرات او را بلعیدند. هنگام جنگهای صلیبی از خوردن بیش از حد انگور در سواحل سوریه جان سپردم. من یک دزد دریایی، راهب، شارلاتان و درشکهچی بودهام؛ و شاید حتی امپراطور شرق!»
***
پ ن: متن نامهها از کتاب «آوازهای کوچکی برای ماه/ترجمه گلاره جمشیدی/نشر افق» است..
یک پنجره برای دیدن