چند خط متن خوب برای این روزها       م،،،

... ***
بخشی از نامه ژرژ ساند:
«من آن‌قدر زیاد رؤیا بافته‌ام و کم‌تر زیسته‌ام، که گاهی تنها سه ساله‌ام، اما روز بعد، اگر خوابی که دیده‌ام محزون باشد و تار، سیصد ساله‌ام. تو این‌طور نیستی؟ در لحظاتی به‌نظرت نمی‌رسد که در آستانه‌ی آغاز زندگی هستی بی آن‌که حتی آن‌را بشناسی، و زمانی دیگر سنگینی چندین‌هزار قرنی را که از آن خاطراتی مبهم و تأثیراتی جانگداز در دل داری، روی دوش خود حس نمی‌کنی؟ چرا آمده‌ایم و به کجا می‌رویم؟ هر چیز امکان دارد، چرا که همه‌چیز نامعلوم است.»
***
بخشی از نامه فلوبر:
«من مانند تو تجربه‌ی درک یک زندگی که همراه با بهتِ زیستنی دوباره است، نداشته‌ام. برعکس من حس می‌کنم همواره زنده بوده‌ام! و خاطراتی در ذهن دارم که به‌دوران فراعنه برمی‌گردد. من خود را به‌وضوح کامل در ادوار مختلف تاریخ می‌بینم، در حال پرداختن به‌حرفه‌های گوناگون و با انواع‌و‌اقسام سرنوشت‌ها. شخصیت کنونی‌ام، ماحصل شخصیت‌های گمشده‌ی من است. من قایقرانی بوده‌ام روی نیل، سربازی رومی در دوران جنگ‌های کارتاژ، سپس عالِمی یونانی در صبورا که حشرات او را بلعیدند. هنگام جنگ‌های صلیبی از خوردن بیش از حد انگور در سواحل سوریه جان سپردم. من یک دزد دریایی، راهب، شارلاتان و درشکه‌چی بوده‌ام؛ و شاید حتی امپراطور شرق!»
***
پ ن: متن نامه‌ها از کتاب «آوازهای کوچکی برای ماه/ترجمه گلاره جمشیدی/نشر افق» است..

رنج نسبی

برادر یکی از مشتریانم" ام اس" شدید دارد طوری که جریان زندگی خود و خانواده ش را به لحاظ مالی و... به هم ریخته است؛ طوری که ریش ناحیه فک مشتریم بخاطر استرس و ناراحتی بصورت سکه ای ریخته!!!

آقای ایکس پول مناسبی دارد، خانه احتمالا دوسه تا.. ماشین، مغازه ها و غیره دارد.. که نوش جانش لیاقتش رادارد. اخیرا به دنبال لاغری بود و این تز لاغری را چند باری هم به من تجویز کرده بود...

در جریان بی رمقی، من این دو را در مسیر هم قرار دادم.. تا به ظن خودم کمکی به آن مشتری بی چیز کرده باشم...

آقای ایکس با شور و حرارت در اولین واکنش، ام اس را به استرس و تغذیه ی نامناسب نسبت داد. اینکه خود بصورت مجازی دوره ی رژیم فلان را بصورت مجازی گرفته... که بسته ی ترکیبی دم نوش یا قهوه ی 600هزار تومنی هم دارد..که خیلی خوب است...( اگر سوزنی در دست داشت که نسخه ی این دکتر را به همه تزریق میکرد...اینکاررا میکرد) و اینکه صد و ده بوده شده مثلا نود... یا اینکه اسپرسو نمیتوانست مصرف کند چون فلان بود، الان به یمن ترکیب رژیم فلان استاد.. روزانه چند وعده قهوه میل میکند.. و به اقای مشتری پیشنهاد میداد حتمن خرما بخورد.. حتمن قوت ترکیبی شیره و پسته ی سی هزار تومنی روزانه در برنامه هایش داشته باشد تا وزنش پایین بیاید... و ادامه داد من هم اگر وعده ی غذایی قبلی رو ادامه میدادم حتمن به ام اس مبتلا میشدم... و آقای مشتری در طول آن بیست دقیقه مدام تایید کرد ومدام سر تکان داد.. و چیزی نگفت... عصر بود شاید خسته ی کار بود و حوصله ی بحث نداشت و شاید رویش نمیشد که بگوید خرما بسته ای نود هزار تومن است یا گرمی جات شیره وفلان چند صد تومن است... و حقوق ماهانه ش پانزده میلیون تومن است.... که اگر بسته ی ترکیبی رژیمی مناسب آقای ایکس را بخرد تتمه اش برای زندگی آقای مشتری هرچی که باشدجز بدبختی و به فاک فنا رفتن نیست.. حالا برادر ام اس ش هیچ...

و صدالبته که تقصیر آقای ایکس هم نیست.. مطمئنن نیتش خیر بوده... جایی خواندم یا شنیدم (کتاب" انسان درجستجوی معنا" شاید) که رنج های ادم ها نسبی ست.. وهرکس رنج خود را دارد.. و هیچکس مسئول رنج دیگری نیست و هرکس باید به تنهایی رنج خود را مثل صلیب به دوش بکشد...

وفکر میکنم تقصیر من است که آقای ایکس را در برابر اقای مشتری قرار دادم... تا مثلا کمکی کرده باشم... و در یک بعد از ظهر تهوع آور احتمالا آقای مشتری فکر کرده آدم ها چه زندگی لوسی میتوانند داشته باشند و اتفاقن چقدر هم خوب است..و فکر کرده.. و فکر کرده آیا من اگر این رژیم را بخورم میتوانم پشت دستگاه تراشکاری کار کنم؟!!مگر نه اینکه من بااین جسته به درد این دستگاه میخورم!!؟؟😐

واین مواجهه کردنه ادمها به قصد کمک ابدا دردی را دوا نمی کند... حداقل برای من که اینطور بوده تا امروز...

کلاهبرداری، پایان نامه و زندگی

روزهای عجیبی را می گذرانم... درتاریخ ۵تیرماه ۱۴۰۲ دفاع دانشکده مصادف شد با ابلاغیه های مختلف در سامانه ی ثنا به اتهام کلاهبرداری.

از تهران رفتم به شمال مملکت (مازندران) برای دفاع پایان نامه ی دانشگاه وهفته ی بعدش رفتم کرمان برای دفاع دادگاه برای اتهام کلاهبرداری و شش ماه حبس و... که همه در نتیجه ی بی اطلاعی من از روند دادگاه و ابلاغیه های متعددی بود که جدی نمی گرفتمشان!

وکیل شاکی پرسید کجا بودید این همه مدت و چرا یکسال پیش تشریف نیاوردید؟!

گفتم شاغلم و بعد از اون درگیر پایان نامه م... اصلا فکر نمی کردم بااینهمه مشغله ی من ابلاغیه ی دادگاه جدی باشد!!

همه چیز جدی بود اما... به گمانم همه چیز به سال ۹۷ برمیگردد و به نمایش کل ووی در سالن مهراب. به همان شبی که بعداز اجرا به سالن رختکن که برگشتم همه چیز بود اما کوله پشتی من با همه ی داشته و نداشته هایش سر جایش نبود...

حالا در سال ۱۴۰۲ کارت ملی که سال ۹۷به همراه گوشی تلفن و...

به سرقت رفته سر از درود لرستان درآورده که به راحتی در بانک های مختلف حساب باز میکنند و بی خبر از من، بنام محسن بالسینی اقدام به کلاهبرداری از مردم میکنند....

در آستانه ی ۳۵ سالگی و تاحال اینچنین خودم در مقابل خودم قرار نگرفته بودم... معلق، گیج، بی هوا....

پی نوشت۱: زندگی همیشه یه آس جدید برای رو کردن داره... اگه بهش برنخوردید صبرکنید به زودی نوبت شمام میشه!

پی نوشت۲: این وحله از روزام شده این»ثابت کنم: #من_نیستم ✓

بی مادری

یکی از زنان روستایمان فوت کرده؛ اینرا امروز فهمیدم...

دو یا سه پسر دارد...

روانم بهم ریخت امشب...

نمی دانم چرا!!؟ تا بوده همین بوده...

از همان زمان 8یا 9سالگی که پسرعموی کوچکم مادر بزرگش

را از دست داده بود.. ومن در تنهایی خودم برای او اشک می ریختم

این داغ بی مادری برای من؛ نهایت سهمگین بود؛ برایم سخت بود

چرا که پسر عمویم قبل تراز آن وقتی شش سالش بود مادرش را

از دست داده بودـ...

برایم عجیب بود با آن سنین کم چرا فوبیای بی مادری داشتم با

آنکه مادرم بود آنزمان... شاید وابستگی بیش از حد من بود

و شاید در ضمیر ناخوداگاهم احساس میکردم در زمانی نه چندان

دور در19سالگی...

در یک تصادف لعنتی مادرم را ازدست خواهم داد...

از دست دادن و مرگ عجیب ترین پدیده ی بشریست

که تکراریست اما تازه ست ؛ برای همه درد مشابه و سهمگینی دارد

دقیقا نمی دانستم از چه میخواستم بنویسم------از مرگ یک

مادر •از تنهایی آدمها•یا از وابستگی یا شاید هم فوبیا یا ترسی که

بلاخره یک روزی یا جایی باآن مواجه میشی...

هرجه بود تتمش به نبود زنی برمیگردد که مادر صدایش می کنند.

اگر روزها در تقویم دست من بود؛ هرروز را روز جهانی

مادر نامگذاری می کردم... و اگر تقدیر دست من بود چنان مقدر

میکردم که هیچ بچه ای در هیچ کجای جهان بی مادر نشود....

یادم باشد یک روزی سرفرصت باحوصله ای تمام؛ بنشینم

و باجان و دل نامه ای به خدوند بنویسم... وبعد از تشکرات فراوان

به او که همیشه فکر میکنم در آسمانهاست بنویسم: قادر متعال

هیچ بچه ای در هیچ کجای جهان بی مادر نشود؛ اقلکن تا بیست سالگی!

و نامه را بااین پرسش تمام کنم که: از منظر شما عدالت چیست؟!!

#بی_مادری #نهایت_سهمگین #نه_به_بی_مادری #مواجه #بی_عدالتی_جهان

برای سعید

بعد از آن اتفاق نادر و بعد از آن ورم کردگی زانو که نزدیک

به سارکوم بود واحتمال سرطان استخوان زانو را میداد؛

بعد از آنهمهرنج و مشقات و آزمایشات پی در پی...

خوشحالم که همه چیز به یک نوع بیماری نادر و سندروم عجیب زانو ختم به خیر شد که احتمال وجود سرطان را

رد کرد...خوشحالم که امید به زندگیت برگشت..

درست است که همیشه میگفتی چه فایده این همه همه چیز

وقتی که قرار است در این قرن بمیریم!

خوشحالم که انگار دوباره متولد شدی!و خوشحالم که حالا حالا ها هستی...بمانی رفیق!

محکومان جغرافیایی

ما فرزندان خاورمیانه ایم؛ ما محکوم به جنگیم،

به تنهایی،اسارت،فراق ...

ویرانی رویاها،آرزوها وبغل بغل آغوش های ممنوعه و حرف

های نزده سهم تک تک ما در این جغرافیای لعنتی ست..

دراین جغرافیا؛ میلیونها پاکت سیگار ب همراه میلیونها زندگی 

نزیسته باهر پک عمیق  دود میشوند ...

و تو چه میدانی شبانه چند هزن و اندوه دفن می شوند!؟

دراین جغرافیا خدای هرکس شکل و شمایل منحصری دارد

ودر هزار توی پیچیده،هرکس به طریقی صدایش می زند_

سرنوشت همه ی ما یکی پس از دیگری شبیه هم ،وتجربه های

آن دیگری ،نوید بخش تجربه ی دیگری نیست و تاریخش

تسلسل اشتباه آدمیان است...

برای این جغرافیا حول حالنا می خوانم و برای وجب به 

وجبش آگاهی آرزومندم نه آزادی!

 

برای خواهر معصومم

....خواهر عزیزم امروز تو به من زنگ زدی و من در میان شلوغی ها و بلبشوهای کاری م فقط شماره تلفن خانه ات را روی گوشی م دیدم،...جواب ندادم تا سرفرصت باتو حرف بزنم ..سلام و احوالپرسی از جنس دیگر...
و در همین رفت و آمدها در گوشه ای از ذهنم من حواسم
بود؛که تو زنگ زدی...چه خوب که آدمیزاد در میان شلوغی ها و سرسام آورترین لحظات زندگی؛ کسانی را دارد که به یادشان هست وتورا به یاد تو می آورد ،بعنوان برادر
بعنوان فرزند،بعنوان پدر،مادر،خواهر،دوست‌.
ساعت ده شب باکوله باری از خستگی به خانه رسیدم ..
ولی گویا چیزی سرجایش نبود،به یاد میاورم که قراراست به تو زنگ بزنم و یک دل سیر باهم احوالپرسی کنیم..
طوری که رفت وآمدی کلام ارتباطی مان را قطع نکند..
تلفن را برمیدارم شماره ت را میگیرم ؛تو گوشی را برمیداری
و یک جانم میگویی،جهان مال من میشود!

کرونا؛ جدیدترین مهمان زندگی من

ساعت حدود ۵ یا ۶ بعد از ظهر است، فرقی هم ندارد 

دقیقن ساعت چند است....امروز از صبح که بیدارشده م 

جم نخورده م همینطور طاق باز با دردی که حاصل این 

مهمان نخوانده است ،به سقف خانه زل زده م و چیزهایی

از سرم گذشته که بماند....

حدود دوسالی میشود شایدم بیشتر(ازوقتی مغازه بازکردم)

هرلحظه ام به بدو بدو گذشته و با ادامه تحصیل در دانشگاه

این عجله کردنها رو به فزونی گذشته است

خودم را میان هیاهوی روزگار گم کرده بودم ؛کرونا آمد 

کرونا باضربتی تمام عیار آمد،تا خودم را یاد خودم بیندازد

اول از گر گرفتن پاهایم شروع شد بعد زانو درد

وبعد چند استفراغ نصفه و نیمه به جانم انداخت؛

تا با شکم خالی و نفس هایی که هق هق می کردند در جهانی 

که خودم ساخته بودم،به مساف هیچ کس جز خودم بروم 

و بدانم چند مرده حلاجم در این روزگار.

 

سهراب سپهری

در دل من چیزیست

 

مثل یک بیشه نور

مثل خواب دم صبح

و چنان بیتابم که دلم میخواهد

بدوم تا ته دشت

بروم تا سر کوه

دورها آواییست که مرا میخواند...

پرازحال این شعرم :کدام پل درکجای جهان شکسته ست...

 

دختران شهر

به روستا فکر می کنند

دختران روستا

در آرزوی شهر می میرند

مردان کوچک

به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند

مردان بزرگ 

در آرزوی آرامش مردان کوچک

می میرند

کدام پل

در کجای جهان

شکسته است

که هیچ کس به خانه اش نمی رسد.

منسوب به گروس عبدالمالکیان

من،فردا،شب

چراغ ها را خاموش میکنم،چشمانم را می بندم توانم برای

همه رنج ها و سیاهی اکنون به فاصله ی یک پلک بستن است!

صبح زود فردا همزمان با قیام صبحگاهی من،آفتاب طلوع 

خواهد کردویک جهان نظاره خواهد کرد قدم های روی زمین را!

در این خاموشی هنوزم...من قدمی از قدم های فردای از راه

نرسیده ام...

من چرا اینچنین دچارم!

رشته ادبیات نمایشی

درست ترین جایی که میتوانستم قدم بردارم ،همینجاست!!

ارشد ادبیات نمایشی...

به قول فروغ چقدر همه چیززیباست..ومن چقدر همه ی

چیزهای خوب را دوست دارم...

نوید افکاری

ثبت شددرتاریخ، دیگر میشود نامش را سرچ کرد...

چندروزی میشود که اعدام شده ومن ناراحت عمیقن این چندروز به او و اعدامش فکر کردم به طناب دارش به آرزوهایش ،به قلبی که می تپید !!

او فقط و فقط بیست وهفت سال سن داشت پنج سال کوچکتر از من بود..ومن پنج سال بیشترازاو عمرکرده ام 

ولابد بیشتر هم زیست خواهم کرد...برای زندگی های 

نکرده اش متاسفم...نمیدانم جرمش در این عدلیه خانه چقدر

بود!!؟

ای کاش علی وار قضاوت می شد،

ای کاش راه بخششی هموار بود!نبوددد؟؟

دوستی همان یکساعت بعداز رسانه ای شدن اعدامش

گفت :چیه این زندگی راحت شد بخدااا

ومن اما دلم راضی نمیشود...تکلیف زندگی چه میشود!؟

Spotlight

صفر دقیقه ی بامدادبماندازمن به یادگار....

تا آنسوی نگاههاا

درمجاورت سوت و کف 

رقص نور ،چشم و تماشا...

راه سنگ است و دل بیقرار...

من اما در پیله نخواهم ماند....

 

آدمیم دیگر

میان همدیگر وول میخوریم همدیگر را نمیبینیم و میشناسیم

سلام علیک آبکی با چاشنی تندو تعارف های بی مزه تحویل

هم میدهیم و دروغ و پول و التهاب و شادی  تاشب ......میخوابیم و صب میکنیم شب را...

و باز میان همدیگر وول میخوریم، سلام علیک آبکی تحویل هم میدهیم مثنوی هفتاد من میبافیم تااا شب!

آهان راستی منتظریم....

میان این تیک تاک ها  یک جایی یک روزی قطع میشویم...

دلتنگ تئاتر

درازکشیدم وخیره به سقف تخیل می کنم،دور تئاتر

دارم طواف می کنم ساختمان استوانه ای ش را....

به نظرم در سالن های تاترشهر هرروز و هرشب

معجزه اتفاق می افتد...

ومن دورم از این همه معجزه...

کروناست...

به آر

شبیه به یک ملودرام تخیلی مسخره!

درتعارض عجیب باهمه تعاریف ادبیات

 درتناقض با باورهای سی ساله،وهمه نوستالژی های 

ما دهه شصتی هاااا

عیدوبهارش را می گویم...

سرد،بی روح، بی رنگ!!!

#روزهای_کرونا

 

 

مدار

چشمانم را به سیاهی های گذشته می بندم...

و به روشنایی های بی پایان فردا خیره میشوم..

معجزه ها هنوز تمام نشده اند،

وقصه هایم ورق نخورده اند...

پاشنه ی روزگار به منوال سابق نخواهدچرخید...

ونور و روشنایی زمستان تمام نشدنی را گرم خواهند کرد...

من میدانم فردای زمستان معجزه ازراه خواهد رسید و به نشانه ی

احترام کلاه ازسر برخواهدداشت!

رادیوی کوچک

دهم یا یازدهم عید است!!!نمی دانم

روزهایی ست که کرنا نه تنها ایران بلکه جهان را قرنطینه کرده

امسال عید نه تنها من خیلی ها درخانه ماندند...

برای من اما امسال متفاوت از هرسال 

در شهرک سوت و کور میگذرد.

کانکس نگهبانی روبرویی

پیرمرد ترک زبان شیرینی ست که

اینروزها بخاطر عید شب تا صبح ،صبح تا شب

داخل کانکس نگهبانی ش روزگار می گذراند...

چندروز پیش متوجه شدم روزها وشبها یش حوصله براست

گفتم بازمن سرم داخل گوشی ست...رادیویی چیزی همراهت داشته باش!

گفت ندارم!

حاصل شرکت در کلاسهای رادیو‌جوان و جشنی کوچک حوالی برج میلاد

رادیوی کوچکی بود که یادگاری بود...به بهترین جای ممکن، بغل تخت پیرمرد داخل کانکس کوچکش، تحویل دادم...تشکر گرمی کرد

قنددلم آبشد...

حالا روزهاصدای گوینده رادیو تا داخل مغازه ی من می آید‌...

هرچند برنامه هایرادیو مثل سابق نیست...هرچند دغدغه ی این روزها و شبهایمان

را رادیو ک هیچ ....معجزه هم به زحمت بتواند خوب کند..

کاش بچه های رادیو می دانستند گوشه ی دنج یک شهرکی

دوراز قیل و قال کرونایی، پیرمردی با مزد یک میلیون و پانصدهزار تومن 

بی چیز گوشش را در گرو قلم ها و دهان آنها داده!

زندگی پر از رسالت های کوچک و بزرگ است...

ورسالت کوچک من،شاید،نگهداری سالیان این رادیو

و تحویلش به دستان مبارکی بود که شب را در تاریکی 

شهرک صنعتی سوت می زند،تنها با رادیویی کوچک برای 

لقمه ای نان!

دوقدم مانده تاعید

چند سالی برای شرکت های مختلف فروشنده بودم

چیزهای زیادی بود نگفتم ننوشتم...سکوت کردم حیف

نمیدانم شاید یک روزی یک زمانی مناسب...

جایی نوشتم و قصه های زندگیم رو دور نریختم...

همزمان بادانشگاه با تئاتر که همه ی هستی من اززندگی ست

دویدم راه رفتم...

حالا اما ...مغازه ی کوچکی اجاره کردم دور از همه!

با آدمهای جدید، صبح ها به گنجشگها دونه میپاشم و به گربه ها

و آهو که اسم سگی ست آن حوالی (میبینمش یاد پات

سگ ولگرد صادق هدایت میفتم) سوسیس میدم....

وآدمها و صنعتگران و نجارهایی که میسازند...

و من به آنها نگاه میکنم و چیزهایی زیادی که روزی

حتمن راجع به شان خواهم نوشت...ازکرنا...از آقارمضون همسایه م

از فانوس خانووم ازافاغنه دوروبرم از فلان مدیر مجموعه ای...

حرفهایی که نمیدانی!! و از بغض ها...

بغض ما نمیتونه این سکوت روبشکنه

مردم ازدست سکوت..یکی فریاد بزنه..

......از مجموعه داستان #منوشهرک

#داستان_کوتاه

......

 

 

ایران

سی و یک ساله ام...

ایران‌را در خون دیدم در آبانی که گذشت...

این جغرافیا واین هوایی که من در آن نفس میکشم

هوایش سرب دارد..زمینش خشکسالی ست

خوزستانش درغبار است..کردنشینش کولبریست که

که هرروز خون جاری میشود ازآن...

لرستانش آبستن ویرانی وسیل است

وبرادرم  در آذربایجانش بعداز زلزله ی اخیرخانه ندارد

ومحصلش بیم کارآینده دارد..ونان آورش بیم نان دارد

خیابانش عصبی ست...هنرمندش بی عارست

بیکاراست...معترض است...

خبرنگارش بازجوست...تلویزیونش جادوست...رئیس جمهورش ناجور

وواعظ بی وضع دارد...علی فروغی دارد...عادل فردوسی دارد...مهنازافشاردارد...مسیح علی نژاد دارد..لاریجانی ها دارد

رفسنجانی های تمام نشدنی دارد...نمایندگان همیشه درخواب دارد

..وعلی و نور علی نورها دارد..مرتدکافربسیج

وتحریمو کلی شبکه ها دارد و بگم بگم ها وشکواییه ها

وبنزین سه هزار تومانی دارد...آخ بنزین...

بنزین و سربازدرزین و خون در جین و  دارد

و بااین همه بی چیزاست و همه چیزاست

 

کمی دیرترازبیستم مرداد...اما بماند برای دهه ی سی عمرم

سی و یک ساله ام... به همین راحتی

یادم میاد استادی (#نداهنگامی) گفت : دودقیقه تایم دارید خودتون رو معرفی کنید طوری که به مخاطبتون تاثیربگذارید

همه اومدن اسم و مشخصات گفتند و از علایقشون وجزئی ازخاطرات شون و...

تاثیرگذاری خاصی اتفاق نیفتاد..بعضی ها زمان هم اضافه آوردند

واستاد گفت شمادرطی این سالها چیزی ندارید برای ۲ دقیقه ابرازکردن و

تاثیرگذاشتن!!!!؟

وهنوز هم ذهنم دنبال جواب همون دودقیقه ست!!

خاطرات، لحظات زندگی،رفاقت ها، روزمرگی ها،آدمها چقدر برام موندگارن و 

چقدر میتونن تاثیر بگذارند که بعدها بتونم به اندازه ی

همه ی این سی سال،نه به اندازه ی یک ساعت 

نه کمتر دودقیقه درموردشون حرف بزنم...حرف بزنم...و حرف بزنم!

انگار گم شدم تو لحظات و آدمها و پول و کار و شاید نیمچه رفاقت های دوزاری ...که ته ش چیزی باقی نمی ماند...

زندگی های اینستاگرامی تلگرامی و گروههای واتسابی...چیزی درش وجود نداره الا چند لایه تعفن بدبو که سرخوشانه مستمون کرده

تواین گذارلعنتی!!!

من سی و یک ساله ام...حرفی نیست! حتی برای دو دقیقه....

ببخشید ممکنه من از نو متولد شوم؟؟؟

 

بابا

لیلا میگوید واحد کار مدرسه راجع به خانواده است، هرکاری میکنم 

ازین بخش  بگذرم نمیشود...بابا باید درس داده شود و شاگردم 

پدرش را ازدست داده! و میگوید خانووم بابام پیش فرشته هاست

و من اما به نبود بابا فکر میکنم به انبوه نبودش ،به دردی که خودم در

عنفوان سی و یک سالگی میکشم...به تکیه گاهی که حالا اندازه ی 

سالها پیش جای خالیش لنگ میزند در زندگی م...و تسلیم ها ...

وکوههااااا

در همین احوالم که لیلا میگوید پیدا کردم این یکی پدر ندارد

من میگویم شعری که پدر نداشته باشد شعر خانواده نیست

وقطعه را میخواند...

درنهایت به پدر می رسد..مکث میکند...

بابا را نمیشود از خانه حذف کرد از شعرحذف کرد

بلاک

بلاک کردن آدمها که کاری نداری ندارد! فقط کافیست لحظاتی 

انگشت سبابه ی راستت را بروی نشانگری قرار دهی!

تا بعد چند ثانیه به ظن خودت از دست اشتباه ترین آدم زندگیت راحت شوی!

نمیدانی! فرصت هارا حرف ها اشاره ها را ذره ذره افکار را بررویش تخته کردی

مگر میشود کائنات دوتا آدم بی ربط را مقابل هم قرار دهد! مگر قرار به

نشانه ها نبود مگر زندگی پراز نشانه ها نیست!!؟

چرا جدی نگرفتیمش!!!

بالای سرم هزار ستاره ی رنگی میچرخد ...پراز ابهامم...نمی دانم 

این تلاطم دوگانگی ها و بی ارزش ها کی دست از سرم برمیدارد!

دوست دارم دستی بیاید ورشته ی این سیکل معیوب را قیچی کند

تا از ابتدا آغاز شوم...

دیدن روی تو ظلم است و ندیدن مشکل است

چیدن این گل گناه است و نچیدن مشکل است

هر چه جز معشوق باشد پردهٔ بیگانگی است

بوی یوسف را ز پیراهن شنیدن مشکل است

غنچه را باد صبا از پوست می‌آرد برون

بی‌#نسیم شوق، پیراهن دریدن مشکل است

#صائب

 

پروانه های شهر

در این وانفسای اقتصادی و اجتماعی گرمای تحمل ناپذیر 

تماشایی ست پروانه های رنگی که این روزها به شهرمان هجوم آورده اند...

انگار وسط این همه بگیر و ببندها تورا دعوت می کنند به یک جرعه زیبایی!

امروز عجیب حالم خوب شد پرواز دسته جمعی شان را حول یک درخت سرسبز

راستی این روزها پروانه های رنگارنگ نارنجی شهر  را دیده اید؟؟!!!

 

زیرسقف دودی

می خندم ؛امیدمیدهم،تقلا می کنم ؛

نفس می کشم ، همه شبیه هم اند ...در این ویرانه های قحطی و گرانی!

دیروز الاغی را سر بریدند ،و کبابش امروز مهمان بزک کرده ی سفره مان بود!

به خدا که معجزه ست زنده بودنمان!

راستش چند روزی ست خیالم راحت است!

ریش سفید فامیلمان آنروز گفت :گوشت ‌الاغ مکروه است...

جز ازکل

سعی کردم زندگی باحضور مادرم تصورکنم،نتوانستم.

مادری که برایش سوگواری می کردم ملغمه ای بود از

خاطرات مصنوعی،عکس های بازیگران زن فیلمهای صامت!

وتصویرگرم و دوست داشتنی کهن الگوی مادر🌹

مادرم دائم از این شکل به آن شکل در می آمد..تصویری

مدام درحال حرکت!

پ ن:نیایشی باخود برای مادر دورم از کتاب جز ازکل نوشته

#استیوتولتز

عصرجدید

احساس می کنیم زیر پاهایمان به اندازه ی پوسته ی تخم مرغ شکننده ست ...دلهای شکسته، اقتصاد شکسته، امیدهای شکسته..

از روزگار و آدمهایش هم انگار کاری ساخته نیست!

کمی مشغول جنگند،کمی مشغول بزک های هروزه ی مسخره ، عادل و نودش را از دوشنبه شب ها تعطیل کرده اند کمی مشغول فحش ناموسی 

به مسبب اش فروغی اند، کمی به دنبال عرفان های مسخره اندو نیمی دیگر بدنبال قطعه ای از زمین خدا...

باقی یا آرزوی پیاده تا کربلا دارند یا رویای جشن آب تایلند...

من اما هنوز بازی می کنم... سه دو یک حرکت...

عصرجدید

احساس می کنیم زیر پاهایمان به اندازه ی پوسته ی تخم مرغ شکننده ست ...دلهای شکسته، اقتصاد شکسته، امیدهای شکسته..

از روزگار و آدمهایش هم انگار کاری ساخته نیست!

کمی مشغول جنگند،کمی مشغول بزک های هروزه ی مسخره ، عادل و نودش را از دوشنبه شب ها تعطیل کرده اند کمی مشغول فحش ناموسی 

به مسبب اش فروغی اند، کمی به دنبال عرفان های مسخره اندو نیمی دیگر بدنبال قطعه ای از زمین خدا...

باقی یا آرزوی پیاده تا کربلا دارند یا رویای جشن آب تایلند...

من اما هنوز بازی می کنم... سه دو یک حرکت...

علی کافه

آخرین قطره ی فنجان علی کافه م رو هورت میکشم ..

واحساس می کنم چقدر جای علی کافه در زندگی م خالی بود..

تلخ و‌کمی تا نسبتی آرام بخش!

تمام اعداد در ذهنم همراه با طعم علی کافه مرور میشود!

و فکر میکنم چقدر بد و چقدر تلخ که بایدمدام نگران کم و کم شدن اعداد 

حساب بانکی بود....ومن چه بی رحمانه  امروز این اعداد روکم کردم ..

دیالوگ نمایشی بود که می‌گفت:اعداد،اعداد..اعداد رو از ذهنت پاک کن به کلمه بیندیش!کلمه

کلمه هرچیزی می‌تونه باشه ،عشق هوا حجم،فضا ،خالی ،آشغال، 

حتی #علی_کافه هم می‌تونه باشه 

باهمون عطر..به طعم تلخی که آلواره ی روزهایمان شده به شمارش جیب های خالی از اعداد!